لعنت به باران!

در آن شب سرد، پاییز گویی دژخیم سرما را از زمستان ربوده بود!

زرتشت کوچک ده ساله، همچون همیشه در خانه بی پدر خویش، در زیر آن سکوت کم نور گردسوز، مشق می نوشت.

چه سخت بود گریختن از سایه خود که بر دفتر مشق می افتاد!

گردسوز نیمه جان با آن شیشه حبابیِ دوده زده ی شکسته، روشنی بخش شبهای تار زرتشت کوچک و مادرش بود! مادر نیز آنسوتر بافتنی می بافت، اگر نوری بود!

آسمان غریدن گرفت و همچون دیوی بر سر مردمان شهر فریاد کشید! زرتشت کوچک به آغوش مادر خزید و مادر به آغوش هیچکس!

قطرات باران همچون سرنیزه هایی به سقف خانه فرو می رفتند و چکه های آنان از درزهای تنگ سقف پاره پاره، بر سر مادر می ریختند.

لبخندی بر لب مادر نشست! زرتشت کوچک نخواهد فهمید که مادر اشک میریزد!

زرتشت کوچک مادر را صدا کرد و گفت:مادر! ا چرا خدا بد است مادر؟!

من می ترسم از اینکه می گویی پدرم پیش خداست! آخر خدا بد است مادر! پدرم می ترسد!

مادر اشکبار گفت: پسرم خدا بد نیست! او مهربان است!

زرتشت کوچک گفت: پس چرا این باران لعنتی را بر سر ما فرو می نشاند؟! او که می داند سقف خانه مان سوراخ است!

مادر گفت: عزیزم! مشقهایت را بنویس تا دفترت خیس نشده است!

زرتشت از آغوش مادر برخواست همچنان که زیر لب می گفت: لعنت به باران! لعنت به باران! لعنت به باران!  لعنت به …

دفتر را باز کرد تا مشق  شب را از روی کتاب بنوسید. مشق این بود:

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا!

با گرگها مي رقصند…

.

.

زان هزاران غصه هاي دل گداز

قصه اي ناگفتـــني دارد دلـــم

.

.


صبح، با غرش رعد و برقي سهمگين اعلام وجود كرد و ديويد كه در تمامي شب كابوس حمله گرگ به بره هاي خودش رو ديده بود، با حالتي سراسيمه از خواب پريد.

گوشهايش رو تيز كرد تا شايد صداي بع بع بره هايش را بشنود و خيالش آسوده شود. اما هر چه بيشتر سعي كرد كمتر شنيد!

شروع صداي برخورد باران و تگرگ بر سر و صورت شكسته پنجره هاي اتاق مانع ادامه تلاش ديويد براي شنيدن صداي بره هايش شد.

به سرعت از رخت و خواب كاهي خويش برخاست و شروع به دويدن به سمت پنجره كرد.

شيشه هاي بي دفاع تاب آخرين صداي نعره آسمان را نداشتند و به محض ديدن ديويد چون آواري بر سر او ريختند. ديويد زخم نعره آسمان را بر دست و گونه خود حس كرد.

اما باز به ياد بر هايش بود. “نكند گرگ ها بدرندشان!”

دويد چون از پنجره نگاهي به بيرون انداخت، ديد كه درب طويله بره ها باز است!

با صورت بريده و دستاني بي رمق از جا برخاست و به سمت درب خروجي دويد!

لعنت بر هر ميج نا به جا كه همچون دشنه از كف زمين چوبي كلبه به بيرون خزيده باشد!

پاي ديويد بر ميخ دشنه صفت نشست و آهي از نهاد او بلند كرد.

لعنت به تو اي ميخ دشنه كام!

ديگر جاني در ته جام دل ديويد نمانده بود اما باز ياد بره هايش او را ز جا بلند كرد. لنگ لنگان به سمت در رفت در حالي كه داد مي زد:

“بره هايم، بره هاي عزيزم!  صبر كنيد. الان مي آيم، الان نجاتتان مي دهم.”

درب كلبه را باز كرد. دشت فراخ رو به روي خانه نمايان شد. از شدت درد صورت و دست و پاي خويش در آستانه گريستن بود.

اما با ديدن صحنه اي خشكش زد.

او بره هايش را ديد كه با گرگها مي خوانند و مي رقصند!

نفرين به تو اي دل!

پايان

بي سواد…

سكوت مبهم پارك در غروب گداخته شهر با صداي زوزه باد شكسته شد و هجوم سياه كلاغها بر آسمان شهر آغاز شد!

تو گويي بهار نبود!

باغچه پارك مملو بود از گلهاي رنگين. بنفشگاني چون گونه يار لطيف و غنچه هاي نورسيده رُز چون راز سر به مهر!

در كنار باغچه پارك، تابلويي نصب شده بود و گهگاه به زور باد تكاني مي خورد.

بر روي تابلو با خط نستعليق نوشته بودند:


“لطفا گلها را نچينيد!”

اما

افسوس،

كه باد خواندن نمي دانست!

پايان


دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد…

آن روزها تنهايي بيش از هر موقع ديگر داشت اذيتم مي كرد و من هر روز خودم را بيشتر از قبل غرق شده احساس مي كردم. پس از مرگ نرگس هرگز “تنهايي” تنهايم نگذاشته بود!

پس ار رفتن نرگس، من تا مدتها نمي توانستم نبودش رو در كنار خودم باور كنم و مثال ايام قبل از ازدواج، برايش گاه و بيگاه نامه اي مي نوشتم و از عشق پاك و خدايي خود، پرده بر مي داشتم.

اما مدتها بود كه به توصيه پزشكان، ديگر اين كار را نمي كردم و سعي مي كردم فكر نوشتن نامه به نرگس را از سرم بيرون كنم.

سه شنبه شب بود. حدود ساعت 1.5نيمه شب كه احساس كردم خون در رگهايم در حال يخ زدن است. تمامي بدنم شروع كرده بود به سرد شدن و هرچه شعله شومينه را زياد تر كردم، احساس سرما از وجودم بيرون نرفت.

گويي شومينه را ياراي ذوب كردن يخ هاي افسرگي من نبود!

دلم هواي نرگس را كرده بود و بهانه جويي مي كرد!

زير لب با خود زمزه مي كردم كه “روز وصل دوستداران ياد باد……ياد باد آن روزگاران ياد باد”

اشك از چشمانم جاري مي شد و براي لحظه اي آرامم مي كرد. و چه حالي داشتم من با “اشك و زمزه”.

اما فقط چند لحظه بعد، باز تمام بدنم بي حس مي شد!

- خدايا، نرگس من كجاست؟

- خديا، اگر بود، به من چه مي گفت؟ از من چه مي خواست؟

- خدايا،
.
.
.
ديگر نمي توانستم طاقت بياورم! من آن خودفريبي خود را دوست مي داشتم كه به من مي گفت: براي نرگست نامه بنويس. او آنها را مي خواند!

آه! چه خودفريبي شيريني!

خواستم برايش باز هم نامه اي بنويسم اما باز ترسيدم. شش ماهي بود كه جلوي خود را گرفته بودم و به توصيه روانكاو عمل كرده بودم. نمي خواستم باز هم در ورطه خودفريبي و چشمپوشي از حقيقت، غرق شوم!

ياد روزهايي افتادم كه من عاشق نرگس شده بودم و او هنوز نمي دانست. ياد ايامي كه در گشن فغاني داشتم، در میان لاله و گل آشیانی داشتم!

يادم آمد آن شبها، هر شب فال حافظ مي گرفتم و از حافظ مي خواستم كه حرفي از جانب نرگس براي من بياورد!

حافظ عزيز هم هميشه كارش درست بود! اي حافظ نامه رسان من!
.
.

با خود انديشيدم كه باز هم از حضرت حافظ بخواهم كه از نرگس پيامي بياورد!
ديوانش را برداشتم. چشمانم را بستم و زير لب گفتم:‌حافظا، از نرگس من سوي من پيامي بياور.

ديوان را گشودم و پس از ديدن شعر نمي دانستم كه بايد بخندم و يا گريه كنم!

آنشب تا صبح من بارها زار زار خنديدم!

پيام نرگس كه حضرت حافظ برايم از ديوانش آورده بود، اين غزل بود:

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد ……. ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران …….. پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد

.
.
.
.
.

خدايا! نرگس من، منتظر نامه هاي من است! بايد بروم.

پايان

ماجراي من و برف و آبرو ريزي!

سلام…

فکر کنم ترم 7 بودیم که یه برف حسابی تو شهر محل دانشگاه ما اومده بود.

صبح اونروز که می خواستیم از خونه بریم دانشگاه همه رفقا حسابی کاپشن و شال گردن و … پوشیده بودند و من هم مسخرشون می کردم!

خودم یه شلوار پارچه ای سرمه ای پوشیده بودیم با یه پیراهن مردونه سفید!

هی بهشون می گفتم اگه مثل من تورک بودید این سوسول بازیها رو در نمی آوردید و کلی کُری براشون خونده بودم که من پوست کلفتم و عمرا” کاپشن نپوشم و شما بچه ننه ايد و ….

حسابي رو اعصابشون راه رفته بودم.

بعد از ظهر اونروز من و دوستهاي هم خونه ايم همگی تو دانشگاه بودیم و وقتی کلاس تموم شد اومدیم بیرون.

هم بچه های عمران بیرون بودند و هم بچه های مکانیک.

دخترهای کلاس ما و رشته مکانیک هم بیرون بودند و ما (عمرانی ها) همیشه با مکانیکی ها کُری شديد داشتیم.

نمی دونم چی شد که اولین گوله برف به سوی یکی از پسرهای ما شلیک شد!

چشمتون روز بد نبينه!! یه جنگی در گرفت که نگو و نپرس. مکانیکی ها می زدند و ما هم می زدیم. خلاصه گوله برف بازی بین عمرانی ها مکانیکی ها جدی شده بود و کار به جایی رسیده بود که دخترها هم همدیگر رو به قصد كشت می زدند…

منم جو گیر!!

با سرعت 20 گوله برف در دقیقه به سمت دختر و پسر مکانیکی گوله شلیک می کردم! با سرعت زیاد خم می شدم برف رو از زمین بر می داشتم و پرت می کردم..

خلاصه پوز همشون رو زده بودم و غرق در حس برتری خودم بودم و رفتم با افتخار جلوی دختر ها و پسر های مکانیکی یه دور افتخار !!! زدم و اومدم…

دیدم همه دارند بهم می خندن ها …… اما فکر کردم به دلیل اینه که دارن یک قهرمان رو می بینن، شاد شدند و دارن تشويقم مي كنن!

یه دقیقه نگذشته بود که دیدم هم کلاسیهای خودم هم دارن به من می خندن!!!

بازم پيش خودم گفتم: ببين پسر چه گلي كاشتي كه همكلاسيهات دارن بهت افتخار مي كنن!

 

تو همين افكار جذاب خودم غرق بودم كه یکی از همخونه ای هام اومد و بهم گفت: زرتشت! شورتت سبزه؟!!!

من برق از کلم پرید. گفتم آره!

گفت: خراب کردی پسر!

 

یه نگاه به پایین کردم!!! چشمتون روز بد نبینه!!

دیدم خشتکم به طور وحشتناک جر خورده! یعنی درست از زیر زیپ جلويي تا پشت شلوار!! یک کم دیگه جر می خورد کلا” شلوارم به دوتیکه مساوی تقسیم می شد!!!

شورتم هم به شکل افتضاح زده بود بیرون!!! یه شورت سبز رنگ خوشگل!!

قبلش هی جریان هوا رو در لا بلای پاهام حس می کردم ها!!! اما فکر می کردم به خاطر سرمای بیش از حده!!!

خلاصه به هر سمتی نگاه می کردم می دیدم همه دارن به من می خندند… دختر و پسر!!

پیش هر کدوم از دوستهام رفتم و التماس کردم که کاپشنشون رو بهم بدن، بهم گفتن نه!! تو قوی هستی..تو تورک هستی!! یادت مي آد صبح چی گفتی؟ یاد می آد چقدر کری خوندی؟

خلاصه، آخر سر یکی از دوستهای جوانمردم کاپشنش رو داد بهم…

 

اما کلا” این واقعه مدتهاست كه دهن به دهن سالهاست که بین دوستهام داره می چرخه!

چي بگم والا؟!

داستان بی حواسی من و پیشنهاد بی شرمانه به زن دوستم!

با سلام مجدد…

امروز می خوام یکی از سوتی های وحشتناکی رو که اخیرا” از خودم ساطع کردم براتون بیان کنم!

حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود که یه دوست خانوادگی جدید پیدا کردیم. یه خانواده 3 نفره بودند که اسم آقای خانواده حمید بود و اسم خانوم خانواده هم آناهیتا بود که یک کم چاق بود و یه دختر 3 ساله ناز هم داشتند که اسمش ملینا بود!

خانواده نسبتا” مذهبی بودند و به خصوص خانوم خانواده بسیار محجبه و متین بود. حمید آقا هم کلا” خیلی غیرتی و متعصب به نظر می اومد اما زیاد مذهبی نبود.

کلا” یکی دوبار همدیگر رو دیده بودیم و با هم پیک نیک رفته بودیم و زیاد با هم آشنایی عمیق نداشتیم.

یه بار توی ماه رمضون بعد از افطار ما رفته بودیم به یکی از مراکز خرید که از بد روزگار این خانواده رو اونجا دیدیم!!

ما ماشین همراهمون نبود و اینها به ما اصرار کردند که بیایید تا برسونیمتون.

خلاصه سوار ماشین شدیم و حمید اقا نشست پشت رل و خانوم من و خانوم اون و دخترهامون هم همه با هم رفتند عقب نشستند.

یه 100 متری ماشین راه نیافتاده بود که دیدم صدای دختر اونها دراومد و شروع کرد نق زدن و از تنگی جا شکایت کردن. دختر خود من هم پیش خانومم به خواب رفته بود.

نق زدن های دختر کوچولو به اوج رسید و من هم خواستم کار مفیدی کرده باشم و تصمیم گرفتم که دخترک رو بیارم پیش خودم.



با صدای بلند بهش گفتم: آناهیتا خوشگله، می آیی بغل من بشینی؟!!



یه دفعه دیدم برق سه فاز از سر حمید آقا پرید و پاش روی پدال گاز شل شد!!



من که هنوز هم متوجه سوتی عظیم خودم نشده بودم و باز گفتم: آناهیتای عزیزم، تپل مپلی! بیا رو پام بشین!



که دیدم خانومم داره پشت ماشین بال بال می زنه و ییهو بهم گفت: منظورت ملینا کوچولوست دیگه؟ نه؟



آقا ما دو زاریمون ییهو افتاد که وایییی من داشتم ناغافل زن طرف رو جلو روش به چه کارها دعوت می کردم!! (بیا رو پام بشین تپل مپلی و ….)


خلاصه نمی دونید با چه رویی معذرت خواهی کردم..

بیچاره حمید هم عصبانی بود هم خجالت کشیده بود و هم نمی دونست باید چیکار کنه..

آناهیتا خانوم هم رنگش شده بود عین لبو!!!

من هم که ….

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر…

دهکده “مانفی رادبرد” در دامنه کوهی مشرف به شهر قرار گرفته بود. به دلیل بن بست بودنش توریستهای خیلی زیادی از اون رد نمی شدند و زیاد برای غریبه ها جای آشنایی نبود.

اما اون روز اسمیت به همراه نامزدش لورین با یک موتورسیکلت خیلی شیک برای دیدن کلیسای قدیمی شهر به اونجا اومده بودند. روز خیلی خوبی رو تو “مانفی رادبرد” داشتند و حسابی از عشقشون به هم دیگه گفته بودند.

اسمیت از اینکه لورین رو در ترک موتور خودش سوار کرده بود احساس خیلی خوبی داشت. او سالها بود که عاشق لورین بود اما این عشق رو مثل یک راز در دلش نگه داشته بود تا اینکه بالاخره جرات پیدا کرده بود و شش ماه پیش سفره دل خودش رو برای لورین باز کرده بود. اونها با برگزاری مراسمی کوچک نامزدی خودشون رو به همه اعلام کرده بودند.

پنج دقیقه ای بود که به در راه برگشت به شهر راه افتاده بودند و اسمیت که غرق در افکار خودش به نظر می رسید با شتاب زیاد به سمت شهر می تاخت.

لورین: اسمیت خوبی؟

اسمیت با حرکت سر خودش به سمت پایین، خوب بودن حال خودش رو تایید کرد.

لورین: اسمیت یک کم یواش برو. دارم می ترسم!

اسمیت که به دلیل کلاه کاسکتش نمی تونست حرف بزنه، کلاهش رو برداشت و گفت:

نترس عزیزم! به من می گن اسمیت موتورسوار!

لورین: اسمیت من تاحالا سوار موتور نشده بودم اما فکر می کنم داری خیلی تند می ری!

اسمیت: اگه می خوای یواش برم بهم بگو دوستم داری!

لورین: اذیت نکن. تو رو خدا آروم برو

اسمیت: بگو دوستم داری تا آروم برم!

لورین: دوستت دارم! آروم برو!

اسمیت: نه نشد. باید منو یه بوس کوچولو هم بکنی!

بعد از این حرف لورین، گونه اسمیت رو یک بوسه کوچک کرد!

اسمیت: یکی دیگه!

لورین باز هم بوسه ای کرد و بعداسمیت کلاهش رو به لورین داد و گفت:

بیا اینوبکن سرت تا کمتر بترسی. منم سعی می کنم آروم برم!

لورین کلاه رو گرفت و سرش کرد.

سرعت اسمیت هر لحظه بیشتر می شد و دادهای لورین هم فایده نداشت!

صخره ای بزرگ درسمت راست راه بود و سمت چپ جاده هم یک دره خیلی عمیق!

لورین از شدت ترس نفس حبس شده بود. آنها در 30 متری یک پیچ بسیار شدید بودند!

ناگهان اسمیت فرمان موتور را به سمت راست چرخاند و موتور با قدرت زیاد به صخره کوبیده شد!

.

.

.

فردا صبح روزنامه ها اینگونه نوشتند:

عصر دیرور پسر عاشقی که همراه نامزدش به دهکده “مانفی رادبرد” رفته بود در راه بازگشت با صخره ای برخورد کرد.

پسر در دم جان سپرد و دختر به دلیل وجود کلاه کاسکت، نجات پیدا کرد.

پلیس ترافیک گزارش کرده است که راننده موتور از بریده شدن سیم ترمز مطلع بوده و به دلیل پرهیز از سقوط  در دره خود را تعمدا” به صخره کوبیده است!

هنوز علت اینکه چرا کلاه کاسکت خود را به نامزدش داده بوده مشخص نیست!


سرقت ادبی!

با سلام…

امروز وقتی داشتم تو اینترنت سرچ می کردم خواستم ببینم که نوشته داستان عمو ابراهیم و اون مشتری خانوم! تا کجاها تو اینترنت رسوخ کرده.

اما متاسفانه دیدم که فردی در این وبلاگ نه تنها بدون اجازه بنده از داستان بنده استفاده کرده، بلکه در آخر داستان به عنوان نویسنده نام خود (آراندا) را نوشته است!

بنده خدا چندین روز هم بعد از نوشتن داستان در وبلاگ من، آن را در وبلاگ خودش انتشار داده و با این تاخیر زمانی، پته خود را کاملا” روی آب انداخته است! با مقایسه تاریخ انتشار داستان در وبلاگ بنده و وبلاگ ایشان همه متوجه خواهند شد که این داستان متعلق به کیست!

نمی دانم که آیا چندین به به و چه چه گرفتن از بازدید کنندگان وبلاگ به این می ارزد که کاری به این زشتی بکنیم؟

کاری که به زعم بنده دقیقا” دزدی است! و آنجایی از دزدی هم زشت تر می شود که آن را به نام خود معرفی کنیم!

شاید این نوشته را برای سایت “بالاترین” بفرستم بلکه زشتی اینگونه اعمال بیش از پیش نمایان شود.

به هرحال بنده خوشحالم که حداقل داستانم آنقدر خوب بوده است که برایش دزد پیدا شود!

ارادتمند – زرتشت

داستان عمو ابراهیم و اون مشتری خانوم!

عمو ابراهیم یکی از اون پیرمردهایی بود که هر جوونی رو سر حال می آورد.

اختلاف سنش با کوچکترین برادرش که می شد پدر من، حدود 23 سال بود. شاید حدود 80 سالش بود و عملا” برای منی که هیچوقت پدربزرگم رو ندیده بودم، نقش پدر بزرگ رو بازی می کرد.

نه تنها من که با عمو ابراهیم این نسبت رو داشتم، بلکه همه بچه های محل “عمو” صداش می کردند.
خیلی خاکی و با معرفت بود اما علاوه بر نقاط مثبت خیلی زیادی که داشت، چند تا هم اخلاق بد داشت که بعضی وقتها آزار دهنده بود!

مثلا” خیلی بد دهن بود!

نقل می کردند یه بار از یک کوچه رد می شده که دیده یه بچه کوچولو با مامانش لج کرده و نشسته رو زمین و خودش رو حسابی خاکی و گلی کرده. مامانش هم در حال جیغ و فریاد بوده که تا چشمش می افته به عمو ابراهیم از عمو می خواد که به بچه یک کم پرخاش کنه تا بچه بترسه و از جاش بلند شه!

عمو جون من هم بی مقدمه به بچه می گه: بچه جون پاشو وگرنه ننه تو …..!

کلا از جنس زن خیلی خوشش می اومد!

از این جور داستانها کم نقل نمی کردند.

عمو ابراهیم یه بنگاه معاملات ملکی داشت که بیشتر اوقاتش رو تو اون می گذروند و یه جورایی هم مغازش پاتوق پیر و پاتال ها محل بود. تقریبا” همه اونهایی که وارد مغازش می شدند رو بقیه می شناختند و به ندرت آدم جدیدی وارد مغازش می شد.

اونروز عصر من رفته بودم که با عمو گپی بزنم و دلم باز بشه! اوس محمود بنا و علی مریض و اکبر بی غرض هم که رفقای جوونی عمو بودند، تو مغازه بودند!

جو خیلی سنگین بود آخه همه داشتند راجع به خواستگاری ها منجر به شکست عمو تو جوونیاش حرف می زدند قاه قاه می خندیدند. عمو از شدت عصبانیت و فشار داشت تند و تند چایی می خورد اما نمی تونست حرفی بزنه!

بعضی داستاناشون واقعا” خنده دار بود و من هم خوب نباید جلو عموم بهش می خندیدم. از زور نگه داشتن خنده فشار خیلی زیادی به فک و آرواره ام می اومد. اما قضیه ریسکی بود! فکر کنم اگه وا می دادم و می خندیدم، چهار تا از اون فحش های کش دار!! نصیبم می شد!

خلاصه در همین حین یه تازه وارد داخل مغازه شد!

یه خانم سانتی مانتال که مانتوش از شدت تنگی داشت می ترکید!
اونقدر به سر و صورت خودش از این کرم پودر و ماتیک و این کوفت و زهرمارها مالیده بود که فکر کنم اگه انگشتم رو فرو می کردم تو صورتش یه پنج سانتی فرو می رفت!

تصور کنید ابعاد خانم رو:

قد 140 ، عرض 140 ، وزن هم 140!!

از نوع راه رفتنش معلوم بود آخر اعتماد به نفسه. همچون کبکی خرامان که بر مرغزار دل پی پی می کنه، وارد مغازه شد!

همه پیر و پاتال ها یهویی ساکت شدند و محو و سرگشته در برجستگی های این خانم بودند!

عمو ابراهیم لیوان نیمه پر چایی رو روی میزش گذاشت و نا خودآگاه پس از دیدن این پدیده هیجان انگیز، لبخندی بر لبانش نقش بست!

من منتظر بودم که یه تیکه ناز از عمو بشنوم، اما عمو شروع به صحبت کرد:

- چه کمکی از حقیر برای سرکار خانم علیه ساخته است؟

من که مونده بودم عمو این جوری صحبت کردن رو از کجا یاد گرفته!

خانم معهود، یه حرکت مواج به بدنش داد و با صدای بلبل گون خودش به عمو جواب داد:

- حاج آقا، قربونت! یه خوابه می خوام که توش راحت باشم!

من یه نگاهی به رفقای عمو کردم، دیدم همشون وا رفتند!

همین موقع خانم عزیز که جلوی یه صندلی وایساده بود دست کرد تو کیفش و یه خودکار از توش درآورد. تا اومد کیفش رو ببنده، خودکار از دستش افتاد درست وسط مغازه!

من خم شدم که خودکار رو بردارم و ای کاش که بر می داشتم، اما اون خانم خودش رو رسونده بود به وسط مغازه و خم شد که از رو زمین خودکار رو برداره.

از بخت بد عمو ابراهیم، وقتی خانمه خم شد، باسن مبارک خانم به سمت عمو قرار گرفت!

درست تو همین موقع عمو هم یه قورت از لیوان چایی خورده بود و قندی تو دهنش گذاشت و محو تماشای منظره زیبای اون خانم بود که ناگهان چشمتون روز بد نبینه!

گلاب به روتون، خانمی یک باد معده هنگفت از خودش ساطع کرد که فکر کنم تا 10 تا مغازه چپ و راست صداش رو شنیدند!

عمو بدبخت ما با دیدن اون منظره و شوک وارده ناشی از انفجار هسته ای، یهویی به شدت خنده اش گرفت و ناغافل قند پرید به گلوش. سرفه های وحشتناک عمو و رنگ به شدت سرخش همه رو از جا بلند کرد!

خانمی با حالت خیلی خجالت زده یه “ببخشید” گفت و فلنگ رو بست!

عمو داشت به شدت سرفه می کرد اما نفسش بالا نمی اومد. هر چقدر که به پشتش ضربه زدیم فایده نداشت و عمو به دلیل نرسیدن اکسیژن، بی نفس شد!

20 دقیقه بعد آمبولانس اومد و متاسفانه بعد از کلی تلاش و نفس مصنوعی، به ما گفتند که حاج ابراهیم فوت کرده اند!

الان چند سالی از اون روز می گذره و من خیلی به عمو فکر می کنم، یه زندگی سراسر خوشی و یه مرگی که خیلی تصادفی بود.

من موندم تو اون دنیا وقتی نکیر و منکر ازش راجع به “علت مرگ” پرسیدند، چی جواب داده؟

پایان

چرخ زندگی من!

واقعا” یکی از سخت ترین کارهایی که قرار بود اونروز بکنم این بود که در پارکینگ رو باز کنم.
هوا واقعا” سرد بود و کلون لامصب در بزرگ دو لنگه ای هم انگار توی اون خاک سرد چندین متر ریشه دوونده بود. اصلا” بیرون نمی اومد!

نرگس رو صدا کردم و ازش یه پارچ آب جوش خواستم تا شاید بتونم یخ اون میله لجباز رو باز کنم.

بعد از کلی تلاش و به کمک گاز شهری! و آب شهری! تونستم اون میله بی نزاکت که شعور شهری نداشت رو تسلیم کنم و از جا بیرونش بیارم!

خلاصه هر دو لنگه در رو که باز کردم به سرعت سوار ماشینم شدم و استارت زدم. از بخت خوبم ضد یخ اونروزی، تقلبی نبود و ماشین روشن شد.

همینطور که از در خونه بیرون می رفتم، نرگس رو دیدم که بدو بدو بیرون اومد و در خونه رو پشت سرم بست.

به خاطر مقدار بخاری که از دهنش توی اون هوای سرد در اومد فهمیدم داره یه چیزی با خودش می گه!
نرگس عادت داشت برای من موقعی که می خواستم برم سر کار دعا کنه و ورد بخونه!

من و نرگس 11 سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم و نرگس توی این مدت خیلی تنهایی کشیده بود.
ما بچه دار نمی شدیم و ایراد هم از نرگس بود!

نرگس همیشه احساس می کرد که من دارم فداکاری می کنم که باهاش زندگی می کنم. همیشه وقتی در این مورد با هم صحبت می کردیم، نرگس بغضش می ترکید و آروم گریه می کرد.
وقتی اون زلال اشکهاش که مثل الماس روی گونه هاش می ریخت رو می دیدم، احساس می کردم که همه یاخته های وجودم در حال اشک ریختن هستند.

من همیشه آرومش می کردم و اون باز هم آروم می شد و این یکی از سکانس های همیشگی فیلم زندگی ما بود!

بعد از دیدن ورد و دعا خوندن نرگس تو اون صبح سرد زمستونی، باز بغض سنگینی گلوم رو در بر گرفت. بی اختیار گریه ام گرفت و داد زدم:

- ای خدا! اگه هستی یه کاری بکن.
- ای خدا! سختمه!
- ای خدا! نذار چرخ این زندگیم از حرکت وایسته!

انگار که کائنات به لغت “چرخ” حساس بود!

تا من از خدا خواستم که چرخ زندگیم رو از حرکت باز نداره، یه دفعه با یک صدای مهیب چرخ ماشینم ترکید!

با کلی تلاش تونسم ماشین رو از انحراف روی اون جاده های یخ زده باز بدارم و ماشین رو یه گوشه ای کنار یه بلوار پیاده رو نگه دارم! شانس آوردم به خاطر سرما جاده خلوت بود!

اومدم پایین! یه نگاهی به آسمون کردم و گفتم:

- ای خدا مثل اینکه تو هم نمی گیری من چی می گم؟ من اون چرخ رو گفتم، تو این چرخ رو گرفتی؟

به سمت عقب ماشین رفتم که زاپاس و جک رو دربیارم که با دیدن یه چیزی درست در کنار پیاده رو خشکم زد!

نمی دونستم که آیا واقعا” دارم من درست می بینم؟!
یه بچه نوزاد کوچولو که تنها روی موزاییک پیاده رو رها شده بود!!
از حرکات دستش فهمیدم که هنوز زنده است!

به سرعت دویدم و به بالای سر بچه رسیدم! یک بچه با لپهای سرخ شده از سرما که تا چشمهاش به من افتاد، زد زیر گریه!

نمی دونستم چیکار کنم! فقط سریع به ذهنم رسید که باید این بچه رو از سرما نجات بدم.

با کلی ترس و لرز بچه رو برداشتم و به درون ماشین اومدم. بچه تو بغلم بود و داشت گریه می کرد. بخاری رو روشن کردم و بعد از مدتی بچه آروم شد و خوابش برد.

یعنی کی این بچه رو توی اون صبح زمستون اونجا رها کرده؟

تو همین فکر بودم که دیدم صدای گریه و فریاد یک زن بلند شد و وقتی بخار پنجره رو با دستم پاک کردم دیدم که یک زن و مرد از آنسوی خیابون در حال دویدن به سمت من هستند!

وقتی به من رسیدند، زن در ماشین من رو باز کرد و بچه رو از من گرفت و زار زار گریه کرد!

من گفتم:

- خانوم این بچه شماست؟!

- بله آقا. بله بچه خودمه اما این بی شرف امروز آورده بودتش بیرون تا بذارتش سر راه! انگار نه نه انگار که پدرشه!

من ناخودآگاه به مرد نگاهی با تعجب کردم! سرشو انداخت پایین و به من گفت:

- آقا به خدا ندارم! نمی تونم خرج 6 تا بچه رو بدم! به خدا این بچه تو خونه من از گشنگی می میره! وایساده بودم اونور خیابون که یه پولداری مثل شما اونو برداره! من خاک بر سر ندارم! ندارم!

همینطور که کلمه “ندارم” رو می گفت با دو دست تو سرش می کوبید!

اون دوتا آقا و خانوم با بچه از خیابون گذشتند و من مات و مبهوت خیره به سمتشون مونده بودم.

انگار انقلابی در درونم به پا شده بود. بعد چند دقیقه اومدم پایین و لاستیک رو عوض کردم و به سمت محل کارم حرکت کردم.

خیلی فکر ها به سرم زد! با خودم گفتم یکی مثل من از نداشتن بچه زجر می کشه و یکی مثل اون بدبخت از داشتن بچه!

یه احساس سبکی خوبی بهم دست داد و بالاخره فهمیدم که چرا وقتی از خدا خواستم چرخ زندگیم رو از حرکت باز نداره، چرخ ماشینم رو پنچر کرد!

پایان

« نوشته‌های قدیمی‌تر