جهانی رو تصورکن! جهانی را که “جان لنون” تصویر کرد!

سلام…

امیدوارم که گروه موسیقی بیتلز رو بشناسید و با یکی از معروفترین هاشون یعنی “جان لنون” آشنا باشید.

او در روز هشتم دسامبر سال ۱۹۸۰، وی در حالیکه همراه با همسر ژاپنیش یوکو اونو به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک باز می‌گشت به دست یکی از طرفداران سابقش به نام مارك ديويد چپمن به ضرب سه گلوله کشته شد. یوکو اونو هنوز هم به یاد همسرش به فعالیتهای صلح طلبانه دست می زنه.

جان لنون شاید جزو معدود هنرندانی بود که ترور شد و این نوع مرگ او را در میان هنر مندان شاخص می کند!

او به جز موسیقی در زمینه‌های سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم می‌ماند، چنانکه در نظرسنجی بی‌بی‌سی از مردم انگلستان، در سال ۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت.

یکی از معروفترین و شاید معروفترین کارهای موسیقی جان لنون آهنگ “جهانی را تصور کن” (Imagine The World) است که من اون رو به همراه یک سری عکس تو یک فایل پاورپوینت براتون تو این لینک آپلود کردم.

یادش گرامی باد.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht است.

چگونه می توان نفهمید و دیگران را هم به نفهمیدن کشید!

سلام…

امروز یه فایل پاور پوینت دیدم که خیلی روم تاثیر گذاشت.

واقعا” فهمیدم که چگونه می توان در حین نفهمیدن به تعصبات کور عمل کرد. چطور ما انسانها می تونیم صرفا” به دلیل عادت اشتباهات خود رو ادامه بدیم و هرگز هم نفهمیم که نفهمیدم و با نفهمیدنمون دیگران رو هم به نفهمیدن کشوندیم.

فایل پاورپویت رو براتون آپلود می کنم تا خودتون هم ببینید که چی می گم!

توی سایت megashare براتون آپلودش کردم تا راحت بتونید دانلودش کنید.

فایل رو از این لینک بگیرید.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht ااست.

پ مثل پدر…

سلام…

چند روزیه که بیشتر از قبل دلم هوای پدرم رو کرده. من توی یه کشور غریب، تنها هستم و او هم تو ایران به تنهایی خودش آه می کشه!

لعنت به این روزگار نامرد..

دلم برای کنج آرام آغوشش تنگ شده. دلم برای محبتهای مردونه اش تنگ شده. محبتهایی که توش مراقب بود که من خجالت زده نشم! آی پدرم تو چه هستی؟

وقتی به اون دستهای پیر و خسته اش فکر می کنم و وقتی که یاد اون قلب لرزانش می افتم ، تمام یاخته هام از جنس احساس می شه و دلم می خواد بترکه!

می دونید؟ بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق رو می بینی قلبت می لرزه و بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق نمی بینیش دلت می لرزه. من نمی بینمش و در دلم غوغایی به پاست!

پدرم! پدر خوب و نازنینم! هر شب که از خواب می پرم و می بینم که پیش تو نیستم، قلبم می لرزه و به زور جلو اشکهام رو می گیرم. به جان عزیزت که دوستت دارم.

می دونم که شاید هیچوقت این نوشته رو نمی خونی. می دونم حتی اگه بخونی بهم می گی “پسرم یک کم خود دار باش و به خدا توکل کن …” اما من سختمه. خیلی سختمه. درسته 30 سالم شده اما من پدرم رو کنار خودم می خوام. من از 17 سالگیم از پیش تو رفتم و دیگه بر نگشتم!!!

لعنت به فاصله ها و لعنت به جدایی ها..

ای پدر عزیزم این رو بدون که من اینجا همیشه با تو زندگی می کنم و با هر نفسی که می کشم عشق تو در دلم افزون می شود.

دیروز یه قاصدک سر راهم سبز شد و من عین دختر بچه های 16 ساله بوسه ای بهش زدم و از خواستم به دستت از جانب من بوسه ای بزنه.

قاصدکم به دستت رسید؟

می خوام یه شعر برات به زبون تورکی خودمون بنویسم که فریاد دل منه:

آمان آیریلق…

—————————————-

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم

نئینیم کی سنه چاتا بیلمیرم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر

بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر

ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین

گویده اولدوزلاردان آلام خبرین

نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز

یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز

دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن

سورار بیربیرینی گوروب بیلندن

حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن

بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن

جور ایله آییریب شیرین دلیم دن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم

غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم

بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم

آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم

حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین

سئوگی سی هاردادیر ،هانی فرهادین

دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق


زندگی عشق و دگر هیچ…

سلام عزیزان دلم…

من یادمه حدود 12-13 سال پیش و موقعیکه در سال سوم دبیرستان بودم یه موقعیتی پیش اومد تا به یه دانش آموز سال اول دبیرستانی، ریاضی تدریس کنم. کلا” حدود 10 جلسه با هم کار کردیم و اونموقع هر جلسه حدود 3 هزار تومن درآمدم بود!

خوب من هم یه نوجوان 16-17 ساله و 30 هزار تومن پول و هزار آرزو…

نمی دونم چی شد که تقریبا” همه پولم رو تو راه خرید کتاب و نوار کاست صرف کردم. از همون موقع بود که جمع کردن نوار کاست و کتاب رو آغاز کردم و الان هم آرشیو خیلی خوبی برای خودم دارم.

بگذریم…

در میون کتابهایی که اونموقع خریدم کتابهای خیلی زیبایی از دکتر فلیچه بوسکالیا هم بود. کتابهایی چون “زندگی عشق و دگر هیچ” – “زاده برای عشق” – “اتوبوس شماره 9 به مقصد بهشت” و …..

اغلب نوشته های این استاد بزرگ درباره معرفی نوع دیگری از زندگی کردنه که توش عشق بزرگترین معیار برای زندگیست. با خوندن کتابهاش هنوز هم آروم می گیرم. مخصوصا” کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که استاد قراچه داغی ترجمه اش کرده اند و اون رو با ابیات زیبایی از شاعران بزرگ ایرانی مزین کرده اند. کتاب تم بسیار روحبخش و دلپذیری داره به طوری که من بهش به مانند یک ملودی زیبا نگاه می کنم و اون رو بارها خوندم.

دکتر بوسکالیا یک ایتالیایی تبعه آمریکاست که در یکی از دانشگاه های آمریکا به تدریس مشغول بوده. سالها پیش دوره ای رو در دانشگاه به نام “کلاس عشق” برگزار کرد که در ابتدا به سخره گرفته می شد اما بعد از مدتی همگان رو شیفته کرد.

کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که اسم اصلیش “LOVE” است، ماحصل همون کلاس زیباست.

من همیشه دلم می خواست که فرصتی می بود تا در دوره های این استاد شرکت می کردم اما من کجا و او کجا؟

از لطف کائنات چند روز قبل در youtube به اون گنجی که چندین سال بود در آرزوش بودم، رسیدم و حدود 5-6 ساعت از سخنرانیهای زیبای این استاد رو پیدا کردم و همه رو دانلود کردم. حال می خوام که با شما این لینکها رو سهیم بشم:

Born for Love with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia -Stories of Christmas Love

Leo Buscaglia -Speaking of Love

Leo Buscaglia – All the Special Children

Loving Relationships with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia – The Politics of Love

.

.

این لینکها سخنرانیهای بوسکالیا بودند . یه کتاب کوچک خیلی زیبا هم ایشون درباره “مرگ” دارند که در ایران با نام “دل درخت” ترجمه شده و داستان زندگی یک برگ به نام “فِرِدی” است. لینک زیر هم فیلمیه که بر اساس این داستان ساخته شده:

Leo Buscaglia – The Fall of Freddie the Leaf

.

.

این رو توضیح بدم که همه این لینکها قسمت اول هر مجموعه هستند و هر کدام چندین قسمت دارند که با کلیک بر روی قسمت اول بقیه قسمتها رو هم می تونید ببینید.

اگر زبانتون خوبه حتما” ببینیدشون چون شاهکار هستند.

ما به کجا می رویم؟

سلام عزیزان دلم…

امروز صبح که داشتم می اومدم سر کار مثل هر روز دیگه از میون ساختمانها و شلوغی خیابونها و صداهای خیلی خشن و بیرحم عبور کردم.

نمی دونم چی شد که میون اون همه حجمه صدا، صدای یه گنجشک کوچولو رو شنیدم. خیلی برام عجیب و جذاب بود. مثل طلیعه صبح که شروع یک روز رو نوید می ده، این صدا هم باعث شد که من ناخودآگاه صدای خیلی پرنده های دیگر رو هم بشنوم. تازه فهمیدم که چقدر گنجشک هر روز دور و برم هستند. صدای یه کلاغ هم شنیده می شد.

صدای کلاغ چه زیبا می نمود وقتی اون رو با نعره لنت ترمز ماشینها مقایسه می کردم!

فکر نکنین که تو یه باغ بودم ها. نه! توی همین خیابونهای شلوغ شهر که مردم برای شنیدن صدای همیدگه باید داد بزنن بودم. اما برای خودم هم عجیب بود که چطور دارم صدای پرنده ها رو می شنوم. همینطور که در حال راه رفتن بودم، ندای طبیعت رو هم با گوش و چشم خودم تعقیب می کردم. گویی طبیعت من رو به یک جشن بزرگ می خواند!

امروز برای اولین بار صدای پرنده و باد و حرکت شاخ و برگ درختان رو که با هم ممزوج شده بودند درست در وسط شلوغی بی انصاف شهر، خوب فهمیدم!

چقدر ما آدمها غافل هستیم! همه اون صداها همیشه و در تمامی لحظات وجود داره و ما می تونیم روشون تمرکز کنیم اما افسوس که گوشمون رو به شنیدن بوق های بی معنی عادت دادیم و چشممون رو به دیدن معراج فولاد و بتن در دو سوی خیابون!

اگر فقط یه ذره می تونستیم خودمون باشیم و این نکته رو یادمون می موند که ما انسانها هم جزو طبیعت هستیم، دیگه با این غولهای خشن پر سر و صدا همزیستی نمی کردیم!

جمله های شگفت انگیز…

یه پیشنهاد برات دارم…

به مدت یک هفته این جمله ها رو که در پایین می نویسم هر روز صبح و قبل از خروج از خونه برای خودت بخون و روش کمی تمرکز کن.

من این کار رو کردم و اثر عجیبی توش دیدم…

(ساده و تکراری به نظر می آن. اما….)
.

.

.


زندگی زیباست…

من خدا را همواره همراه خود دارم…

من هرآنچه را که بخواهم بدست می آورم…

من خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم…

من با ثروت خود همگان را شاد می کنم…

شادمانی رفیق همیشگی من است…

من هنر زندگی کردن را نیک می دانم…

من بهترین همسر دنیا هستم…

من بهترین پدر(یا مادر) دنیا هستم…

من بهترین فرزند دنیا هستم…

من بهترین برادر (یا خواهر) دنیا هستم…

من بهترین آفریده خدا هستم…

خدا مرا دوست دارد و از آفرینش من به خود می بالد…

من جذب کننده محبت و دوستی هستم…

هر آنچه را که من در زندگی انتخاب کنم، درست است…

من وجودی سرشار از عشق و محبت دارم…

من دارای اندامی زیبا و چهره ای جذاب هستم…

همگان از بودن با من لذت می برند…

من به تمامی رموز کائنات مسلط هستم…

من به شعور نامحدود جهان متصل هستم…

هرآنچه را که بخواهم تا بدانم، می دانم…

من طراح و مجری زندگی خود هستم…

من اشرف مخلوقات و مسجود فرشتگان هستم…

همه روزه زندگی من توام با زیباییست…

من به سوی کمال انسانی می تازم…

من هر تغییری را که بخواهم در اطرافیانم موجب می شوم…

داستان یک زرتشت کوچک (3)

سلام داداشا و آبجیا..

2 روز پیش خانوم معلممون یه صد آفرین برام تو دفتر دیکته ام چسبوند و من خیلی خوشحال شده بودم. خانوم معلممون هم به همه بچه ها گفت برام دست زدند. بعدش زنگ تفریح که شد من خواستم برم بیرون آب بخورم و دستشویی کنم. تا اومدم برم بیرون صابر پاشو انداخت جلو پام. من هم افتادم زمین و دستم خیلی درد کرد. صابر بهم گفت چرا صد آفرین گرفتی؟ بابام گفته بود اگه ده تا صد آفرین بگیرم برام تیله می خره. تو امروز نذاشتی من صد آفرین بگیرم!!!

من یک کم گریه کردم آخه خیلی دستم درد می کرد. بعدش یاد حرف بابام افتاده بودم که می گفت مرد نباید گریه کنه! من هم از زمین پاشدم رفتم دست صابر رو گاز گرفتم. بعدش با پام زدم تو ساق پاش چون می دونستم خیلی درد داره. آخه یه بار امیر پسر بتول خانوم با چوب زده بود تو ساق پام!!
صابر هم خیلی گریه کرد و پاش کبود شد..
.

.

.

من و صابر هر دوتامون تو دفتر آقا مدیر بودیم. آقا مدیر هم به من هم به صابر گفت که باید فردا با باباهاتون بیایید!!!

من دلم ترکید!!چون من بابام 3 ماه بود رفته بود مسافرت. 5 تا از دوستاش اومدن خونه و بهش دستبند زدن بردنش مسافرت!! مامانم هم می گفت 5 سال دیگه بر می گرده برام سوقاتی می آره!!!

من به آقا مدیرمون گفتم: نمی شه من مامانم رو بیارم؟

آقا مدیر گفت: نخیر!! فقظ بابات باید بیاد..

صابر گفت آقا باباش زندانه!!! همه بچه ها می گن!!!

من گفتم: نخیرم. بابام همین جاست فردا هم می آد مدرسه!!!

خیلی گریه ام گرفته بود. من دروغ گفته بودم که بابام اینجاست. نمی دونستم که فردا باید چیکار کنم.
.

.

.

وقتی رفتم خونه دیدم مامانم داره لوبیا سبز خورد می کنه. یه عالمه لوبیا بود. تا شب همشو خورد کرد و برد داد به یکی از همسایه هامون!!! مامانم جدیدا” از بیکاری لوبیا و سبزی همسایه رو پاک می کنه!!

من شب که می خواستم بخوابم دلم می خواست بمیرم!! به مامانم هم چیزی نگفتم..نمی دونستم فردا رو چیکار کنم…

فرداش از خواب پاشدم و راه افتادم که برم مدرسه. نمی دونستم به آقا مدیریمون چی بگم.

بابام خیلی بده که الان رفته مسافرت!! من اصلا” سوقاتی نمی خوام!! من بابا می خوام!! دلم می خواد بیاد باز هم بزنه تو گوشم!! من بابا می خوام…

تو راه که داشتم می رفتم مدرسه یهو یه فکری کردم!!!

تو پیاده رو که بودم دیدم یه آقایی دستش نون بربری گرفته و داره می ره…زودی دویدم جلوش بهش سلام کردم:

سلام!

سلام پسر جون!

آقا!! می آیی امروز بابای من بشی؟!!

چی می گی بچه جون؟

آقا من بابام رفته مسافرت. میایی امروز به آقا مدیرمون بگی که بابای منی؟!!

پسر جون پول می خوای؟

نه آقا فقط 10 دقیقه بابای من بشو..مدرسون تو همین کوچس!!

پسر اگه چرت پرت گفته باشی گوشت رو می پیچونم ها. بریم ببینم چی می گی؟

داشتم از خوشحای بال در می آوردم…

رفتیم تو مدرسمون من به بابای جدیدم گفتم که بره پیش مدیر. اونم قبول کرد.

خیلی بابای خوبی بود..

خدا کنه هیچ وقت از پیش بچه اش نره مسافرت…

داستان یک زرتشت کوچک (2)

سلام داداشا و آبجیا..

من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم.

خیلی دلم تنهاست می خوام براتون نامه بنویسم که دلم دوست پیدا کنه!

دیروز تو که کلاس بودیم من خیلی دستشوییم گرفت. داشتم می ترکیدم. یه بار به خانوم زارع گفتم که: خانوم اجازه هست برم دستشویی. گفت: بشین سر جات!!

یک کم گذشت دیگه داشتم میمردم. دوباره بهش گفتم خانون تو رو خدا اجازه بدید من برم دستشویی!! بازم بهم گفت “خیاوی” یه بار بهت گفتم بشین سر جات..

من اونقدر پاهام رو به هم مالیده بودم که پاهام خواب رفته بود.

زنگ فارسیمون بود.خانم زارع داشت کتاب رو می خوند: تصمیم کبری!! یک روز کبری…..

یهو یه صدای بوق بلند اومد. خیلی بلند بود. از تو بلندگوی مدرسمون اومد. صداش اینطوری بود: اَاَاووووووووووووووووووووو

من نمی دونستم صدای چیه. خانم زارع خیلی ترسید. منم ترسیدم. آخه خیلی صداش بلند بود..

بعد بلند گو شروع کرد به حرف زدن: آژیری که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت قرمز یعنی خطر حمله هوایی است. هر چه سریعتر به پناهگاه و یا زیرزمین خانه های خود بروید. اَاَاووووووووووووووووووووو

خانون زارع یهو داد زد بچه ها آژیر قرمزه. عراقیا حمله کردن. بدویید بریم تو پناهگاه تو حیاط بدوید..

من بدو بدو از میزم اومدم بیرون. تا خواستم از کلاس برم بیرون یادم افتاد که عکس بابام رو تو کیف تو جامیزم جا گذاشتم!!

هنوز خیلی از بچه ها تو کلاس بودن داشتن فرار می کردند… آرش شفاعتی که خیلی چاق بود خیلی عرق کرده بود!! خیلی می ترسید. منم خیلی می ترسیدم!!

اومدم که برگردم عکس بابام رو بردارم یهو گروممممممممپپپپپپ… یه صدای خیلی ترسناک اومد…

من داشتم می مردم. دلم می خواست مامانم اونجا بود بغلش کنم. خانو زارع می گفت زود باشید همین نزدیکیا رو دارن می زنن بی شرفا… زود باشید…

آرش شفاعتی که مثل چوب شده بود. خیلی گریه می کرد!! اصلا” نمی تونست راه بره…

من اومدم برم بیرون از کلاس.. فقط آرش مونده بود تو…یهو یه صدای خیلی وحشتناک تر اومد. گروووووووووووووووووووووووومممم پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ….

بعد همه شیشه های کلاسمون که روش از این چسب ضربدری ها زده بودن خورد شد..

یه عالمش ریخت رو سر آرش شفاعتی…. یه شیشه به چه گندگی رفته بود تو شیکمش…. دیگه گریه نمی کرد!!!!

آقا مدیریمون و خانم زارع جیغ زدند. من هم جیغ زدم…. من دویدم تو حیاط….گروووووووووووووووووووووو وووووووووووومممپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.

وقتی رسیدم به پناهگاه همه داشتن گریه می کردند…..
دوباره همون صدای بوق اومد………

اَاَاووووووووووووووووووووو. : آژیری که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت سفید یعنی پایان خطر حمله هوایی است. اَاَاووووووووووووووووووووو

من دیگه جیش نداشتم…..

داستان یک زرتشت کوچک (1)

سلام داداشا و آبجیا..

من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم.

خیلی دلم تنهاست می خوام براتون نامه بنویسم که دلم دوست پیدا کنه!

من خیلی وقتها ناراحت می شم که چرا بابا و مامانم اینا با هم دعوا می کنن.

یه بار بابام اومد خونه با مامانم دعواش شد بعد رو خودش نفت ریخ که خودشو آتیش بزنه. مامانم خیلی گریه کرد. منم خیلی گریه کردم. بعدش بابام هم گریه کرد.

اونشب رفتیم ساندیویچی. بابام برام نوشابه خرید. خیلی کیف داد!! من نوشابه خیلی دوست داشتم .بهش گفتم که بابا جون دفعه بعد کی می خوای خودت رو آتیش بزنی؟

بعدش بابام محکم زد تو گوشم . منم خیلی ترسیدم رفتم پشت مامانم قایم شدم. همه داشتن منو نگاه می کردن. بعد بابام به مامانم گفت بیا بگیر اینم نتیجه تربیتت! مامنم بهش گفت: تو یه جنایتکاری!

من فرداش رفتم مدرسه سر صف مدیریمون گفت که به آمریکای قُرُمساق نباید باج داد. من فهمیدم که داره می گه تو آمریکا قرمه سبزی دوست ندارن!!

وقتی اومدم خون از بابام پرسیدم: بابایی قُرُمساق یعنی چی؟ بابام منوخیلی ترسناک نگاه کرد. منم خیلی ترسیدم. بعد محکم زد تو گوشم! منم تو شلوارم جیش کردم. آخه خیلی ترسیده بودم. آخه ما همیشه قرمه سبزی می خوردیم اما بابام هیچوقت عصبانی نمی شد!!

بعدش من رفتم تو توالت حیاط خونمون گریه کردم. خیلی گوشم درد می کرد!!!
.

.

.