جمله های شگفت انگیز…

یه پیشنهاد برات دارم…

به مدت یک هفته این جمله ها رو که در پایین می نویسم هر روز صبح و قبل از خروج از خونه برای خودت بخون و روش کمی تمرکز کن.

من این کار رو کردم و اثر عجیبی توش دیدم…

(ساده و تکراری به نظر می آن. اما….)
.

.

.


زندگی زیباست…

من خدا را همواره همراه خود دارم…

من هرآنچه را که بخواهم بدست می آورم…

من خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم…

من با ثروت خود همگان را شاد می کنم…

شادمانی رفیق همیشگی من است…

من هنر زندگی کردن را نیک می دانم…

من بهترین همسر دنیا هستم…

من بهترین پدر(یا مادر) دنیا هستم…

من بهترین فرزند دنیا هستم…

من بهترین برادر (یا خواهر) دنیا هستم…

من بهترین آفریده خدا هستم…

خدا مرا دوست دارد و از آفرینش من به خود می بالد…

من جذب کننده محبت و دوستی هستم…

هر آنچه را که من در زندگی انتخاب کنم، درست است…

من وجودی سرشار از عشق و محبت دارم…

من دارای اندامی زیبا و چهره ای جذاب هستم…

همگان از بودن با من لذت می برند…

من به تمامی رموز کائنات مسلط هستم…

من به شعور نامحدود جهان متصل هستم…

هرآنچه را که بخواهم تا بدانم، می دانم…

من طراح و مجری زندگی خود هستم…

من اشرف مخلوقات و مسجود فرشتگان هستم…

همه روزه زندگی من توام با زیباییست…

من به سوی کمال انسانی می تازم…

من هر تغییری را که بخواهم در اطرافیانم موجب می شوم…

داستان یک زرتشت کوچک (3)

سلام داداشا و آبجیا..

2 روز پیش خانوم معلممون یه صد آفرین برام تو دفتر دیکته ام چسبوند و من خیلی خوشحال شده بودم. خانوم معلممون هم به همه بچه ها گفت برام دست زدند. بعدش زنگ تفریح که شد من خواستم برم بیرون آب بخورم و دستشویی کنم. تا اومدم برم بیرون صابر پاشو انداخت جلو پام. من هم افتادم زمین و دستم خیلی درد کرد. صابر بهم گفت چرا صد آفرین گرفتی؟ بابام گفته بود اگه ده تا صد آفرین بگیرم برام تیله می خره. تو امروز نذاشتی من صد آفرین بگیرم!!!

من یک کم گریه کردم آخه خیلی دستم درد می کرد. بعدش یاد حرف بابام افتاده بودم که می گفت مرد نباید گریه کنه! من هم از زمین پاشدم رفتم دست صابر رو گاز گرفتم. بعدش با پام زدم تو ساق پاش چون می دونستم خیلی درد داره. آخه یه بار امیر پسر بتول خانوم با چوب زده بود تو ساق پام!!
صابر هم خیلی گریه کرد و پاش کبود شد..
.

.

.

من و صابر هر دوتامون تو دفتر آقا مدیر بودیم. آقا مدیر هم به من هم به صابر گفت که باید فردا با باباهاتون بیایید!!!

من دلم ترکید!!چون من بابام 3 ماه بود رفته بود مسافرت. 5 تا از دوستاش اومدن خونه و بهش دستبند زدن بردنش مسافرت!! مامانم هم می گفت 5 سال دیگه بر می گرده برام سوقاتی می آره!!!

من به آقا مدیرمون گفتم: نمی شه من مامانم رو بیارم؟

آقا مدیر گفت: نخیر!! فقظ بابات باید بیاد..

صابر گفت آقا باباش زندانه!!! همه بچه ها می گن!!!

من گفتم: نخیرم. بابام همین جاست فردا هم می آد مدرسه!!!

خیلی گریه ام گرفته بود. من دروغ گفته بودم که بابام اینجاست. نمی دونستم که فردا باید چیکار کنم.
.

.

.

وقتی رفتم خونه دیدم مامانم داره لوبیا سبز خورد می کنه. یه عالمه لوبیا بود. تا شب همشو خورد کرد و برد داد به یکی از همسایه هامون!!! مامانم جدیدا” از بیکاری لوبیا و سبزی همسایه رو پاک می کنه!!

من شب که می خواستم بخوابم دلم می خواست بمیرم!! به مامانم هم چیزی نگفتم..نمی دونستم فردا رو چیکار کنم…

فرداش از خواب پاشدم و راه افتادم که برم مدرسه. نمی دونستم به آقا مدیریمون چی بگم.

بابام خیلی بده که الان رفته مسافرت!! من اصلا” سوقاتی نمی خوام!! من بابا می خوام!! دلم می خواد بیاد باز هم بزنه تو گوشم!! من بابا می خوام…

تو راه که داشتم می رفتم مدرسه یهو یه فکری کردم!!!

تو پیاده رو که بودم دیدم یه آقایی دستش نون بربری گرفته و داره می ره…زودی دویدم جلوش بهش سلام کردم:

سلام!

سلام پسر جون!

آقا!! می آیی امروز بابای من بشی؟!!

چی می گی بچه جون؟

آقا من بابام رفته مسافرت. میایی امروز به آقا مدیرمون بگی که بابای منی؟!!

پسر جون پول می خوای؟

نه آقا فقط 10 دقیقه بابای من بشو..مدرسون تو همین کوچس!!

پسر اگه چرت پرت گفته باشی گوشت رو می پیچونم ها. بریم ببینم چی می گی؟

داشتم از خوشحای بال در می آوردم…

رفتیم تو مدرسمون من به بابای جدیدم گفتم که بره پیش مدیر. اونم قبول کرد.

خیلی بابای خوبی بود..

خدا کنه هیچ وقت از پیش بچه اش نره مسافرت…

داستان یک زرتشت کوچک (2)

سلام داداشا و آبجیا..

من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم.

خیلی دلم تنهاست می خوام براتون نامه بنویسم که دلم دوست پیدا کنه!

دیروز تو که کلاس بودیم من خیلی دستشوییم گرفت. داشتم می ترکیدم. یه بار به خانوم زارع گفتم که: خانوم اجازه هست برم دستشویی. گفت: بشین سر جات!!

یک کم گذشت دیگه داشتم میمردم. دوباره بهش گفتم خانون تو رو خدا اجازه بدید من برم دستشویی!! بازم بهم گفت “خیاوی” یه بار بهت گفتم بشین سر جات..

من اونقدر پاهام رو به هم مالیده بودم که پاهام خواب رفته بود.

زنگ فارسیمون بود.خانم زارع داشت کتاب رو می خوند: تصمیم کبری!! یک روز کبری…..

یهو یه صدای بوق بلند اومد. خیلی بلند بود. از تو بلندگوی مدرسمون اومد. صداش اینطوری بود: اَاَاووووووووووووووووووووو

من نمی دونستم صدای چیه. خانم زارع خیلی ترسید. منم ترسیدم. آخه خیلی صداش بلند بود..

بعد بلند گو شروع کرد به حرف زدن: آژیری که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت قرمز یعنی خطر حمله هوایی است. هر چه سریعتر به پناهگاه و یا زیرزمین خانه های خود بروید. اَاَاووووووووووووووووووووو

خانون زارع یهو داد زد بچه ها آژیر قرمزه. عراقیا حمله کردن. بدویید بریم تو پناهگاه تو حیاط بدوید..

من بدو بدو از میزم اومدم بیرون. تا خواستم از کلاس برم بیرون یادم افتاد که عکس بابام رو تو کیف تو جامیزم جا گذاشتم!!

هنوز خیلی از بچه ها تو کلاس بودن داشتن فرار می کردند… آرش شفاعتی که خیلی چاق بود خیلی عرق کرده بود!! خیلی می ترسید. منم خیلی می ترسیدم!!

اومدم که برگردم عکس بابام رو بردارم یهو گروممممممممپپپپپپ… یه صدای خیلی ترسناک اومد…

من داشتم می مردم. دلم می خواست مامانم اونجا بود بغلش کنم. خانو زارع می گفت زود باشید همین نزدیکیا رو دارن می زنن بی شرفا… زود باشید…

آرش شفاعتی که مثل چوب شده بود. خیلی گریه می کرد!! اصلا” نمی تونست راه بره…

من اومدم برم بیرون از کلاس.. فقط آرش مونده بود تو…یهو یه صدای خیلی وحشتناک تر اومد. گروووووووووووووووووووووووومممم پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ….

بعد همه شیشه های کلاسمون که روش از این چسب ضربدری ها زده بودن خورد شد..

یه عالمش ریخت رو سر آرش شفاعتی…. یه شیشه به چه گندگی رفته بود تو شیکمش…. دیگه گریه نمی کرد!!!!

آقا مدیریمون و خانم زارع جیغ زدند. من هم جیغ زدم…. من دویدم تو حیاط….گروووووووووووووووووووووو وووووووووووومممپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.

وقتی رسیدم به پناهگاه همه داشتن گریه می کردند…..
دوباره همون صدای بوق اومد………

اَاَاووووووووووووووووووووو. : آژیری که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت سفید یعنی پایان خطر حمله هوایی است. اَاَاووووووووووووووووووووو

من دیگه جیش نداشتم…..

داستان یک زرتشت کوچک (1)

سلام داداشا و آبجیا..

من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم.

خیلی دلم تنهاست می خوام براتون نامه بنویسم که دلم دوست پیدا کنه!

من خیلی وقتها ناراحت می شم که چرا بابا و مامانم اینا با هم دعوا می کنن.

یه بار بابام اومد خونه با مامانم دعواش شد بعد رو خودش نفت ریخ که خودشو آتیش بزنه. مامانم خیلی گریه کرد. منم خیلی گریه کردم. بعدش بابام هم گریه کرد.

اونشب رفتیم ساندیویچی. بابام برام نوشابه خرید. خیلی کیف داد!! من نوشابه خیلی دوست داشتم .بهش گفتم که بابا جون دفعه بعد کی می خوای خودت رو آتیش بزنی؟

بعدش بابام محکم زد تو گوشم . منم خیلی ترسیدم رفتم پشت مامانم قایم شدم. همه داشتن منو نگاه می کردن. بعد بابام به مامانم گفت بیا بگیر اینم نتیجه تربیتت! مامنم بهش گفت: تو یه جنایتکاری!

من فرداش رفتم مدرسه سر صف مدیریمون گفت که به آمریکای قُرُمساق نباید باج داد. من فهمیدم که داره می گه تو آمریکا قرمه سبزی دوست ندارن!!

وقتی اومدم خون از بابام پرسیدم: بابایی قُرُمساق یعنی چی؟ بابام منوخیلی ترسناک نگاه کرد. منم خیلی ترسیدم. بعد محکم زد تو گوشم! منم تو شلوارم جیش کردم. آخه خیلی ترسیده بودم. آخه ما همیشه قرمه سبزی می خوردیم اما بابام هیچوقت عصبانی نمی شد!!

بعدش من رفتم تو توالت حیاط خونمون گریه کردم. خیلی گوشم درد می کرد!!!
.

.

.