داستان یک زرتشت کوچک (2)

Posted: مه 12, 2008 in داستانکها

سلام داداشا و آبجیا..

2 روز پیش خانوم معلممون یه صد آفرین برام تو دفتر دیکته ام چسبوند و من خیلی خوشحال شده بودم. خانوم معلممون هم به همه بچه ها گفت برام دست زدند. بعدش زنگ تفریح که شد من خواستم برم بیرون آب بخورم و دستشویی کنم. تا اومدم برم بیرون صابر پاشو انداخت جلو پام. من هم افتادم زمین و دستم خیلی درد کرد. صابر بهم گفت چرا صد آفرین گرفتی؟ بابام گفته بود اگه ده تا صد آفرین بگیرم برام تیله می خره. تو امروز نذاشتی من صد آفرین بگیرم!!!

من یک کم گریه کردم آخه خیلی دستم درد می کرد. بعدش یاد حرف بابام افتاده بودم که می گفت مرد نباید گریه کنه! من هم از زمین پاشدم رفتم دست صابر رو گاز گرفتم. بعدش با پام زدم تو ساق پاش چون می دونستم خیلی درد داره. آخه یه بار امیر پسر بتول خانوم با چوب زده بود تو ساق پام!!
صابر هم خیلی گریه کرد و پاش کبود شد..
.

.

.

من و صابر هر دوتامون تو دفتر آقا مدیر بودیم. آقا مدیر هم به من هم به صابر گفت که باید فردا با باباهاتون بیایید!!!

من دلم ترکید!!چون من بابام 3 ماه بود رفته بود مسافرت. 5 تا از دوستاش اومدن خونه و بهش دستبند زدن بردنش مسافرت!! مامانم هم می گفت 5 سال دیگه بر می گرده برام سوقاتی می آره!!!

من به آقا مدیرمون گفتم: نمی شه من مامانم رو بیارم؟

آقا مدیر گفت: نخیر!! فقظ بابات باید بیاد..

صابر گفت آقا باباش زندانه!!! همه بچه ها می گن!!!

من گفتم: نخیرم. بابام همین جاست فردا هم می آد مدرسه!!!

خیلی گریه ام گرفته بود. من دروغ گفته بودم که بابام اینجاست. نمی دونستم که فردا باید چیکار کنم.
.

.

.

وقتی رفتم خونه دیدم مامانم داره لوبیا سبز خورد می کنه. یه عالمه لوبیا بود. تا شب همشو خورد کرد و برد داد به یکی از همسایه هامون!!! مامانم جدیدا» از بیکاری لوبیا و سبزی همسایه رو پاک می کنه!!

من شب که می خواستم بخوابم دلم می خواست بمیرم!! به مامانم هم چیزی نگفتم..نمی دونستم فردا رو چیکار کنم…

فرداش از خواب پاشدم و راه افتادم که برم مدرسه. نمی دونستم به آقا مدیریمون چی بگم.

بابام خیلی بده که الان رفته مسافرت!! من اصلا» سوقاتی نمی خوام!! من بابا می خوام!! دلم می خواد بیاد باز هم بزنه تو گوشم!! من بابا می خوام…

تو راه که داشتم می رفتم مدرسه یهو یه فکری کردم!!!

تو پیاده رو که بودم دیدم یه آقایی دستش نون بربری گرفته و داره می ره…زودی دویدم جلوش بهش سلام کردم:

سلام!

سلام پسر جون!

آقا!! می آیی امروز بابای من بشی؟!!

چی می گی بچه جون؟

آقا من بابام رفته مسافرت. میایی امروز به آقا مدیرمون بگی که بابای منی؟!!

پسر جون پول می خوای؟

نه آقا فقط 10 دقیقه بابای من بشو..مدرسون تو همین کوچس!!

پسر اگه چرت پرت گفته باشی گوشت رو می پیچونم ها. بریم ببینم چی می گی؟

داشتم از خوشحای بال در می آوردم…

رفتیم تو مدرسمون من به بابای جدیدم گفتم که بره پیش مدیر. اونم قبول کرد.

خیلی بابای خوبی بود..

خدا کنه هیچ وقت از پیش بچه اش نره مسافرت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s