سلام داداشا و آبجیا..
دیروز خیلی روز بدی بود. زن داییم منو خیلی دعوا کرد!
بابم هنوز از مسافرت برنگشته! مامانم هم رفته بود مدرسه درس بده. منم پیش زن داییم بودم. داییم رفته بود سر کار. من و زن دایی ملیحه با هم رفتیم خرید. خیلی خرید کردیم. تازه برام پاستیل نوشابه ای هم خرید. ولی همش رو خودش خورد!
یه عالمه بادمجون و کدو و لوبیا و سیب و اینا خریدیم. داشتیم که بر می گشتیم سوار تاکسی شدیم. آقا راننده و یه آقای دیگه جلو نشسته بودند و 3 تا آقای دیگه هم عقب نشسته بودند. تاکسی که نگر داشت اون آقاهه که گشت آقا راننده نشسته بود پیاده شد و رفت جلو نشست و من و زن دایی ملیحه و همه بامجونا اون عقب پشت آقا راننده نشستیم. خیلی همه جا ساکت بود. من داشتم با زن دایی ملیحه صحبت می کردم. همه هم داشتند گوش می کردند. آخه هر چی من می گفتم می خندیدن!
زن دایی شما هم این بادمجونا رو که پاک کردی مثل مامانم میدی به همسایه هاتون؟
نه! زرتشت جون اینا واسه خودمونه!
شما خیلی مهربونی. بازم برام پاستیل می خری؟
آره می خرم! ساکت شو فعلا»!!!
واسه چی ساکت شم. مگه من بی تربیتم؟!!
نه! تو پسر خوبی هستی!
ولی قول می دی دفعه دیگه که پاستیل خریدی همشو خودت نخوری؟
تو چقدر حرف می زنی!! من هر چقدر دلم بخواد از پاستیل می خورم. دیگه ساکت شو!!
یهو همه تو تاکسی خندیدن! منم خندیدم. زن داییم فکر کنم خیلی خجالت کشید!!
راست می گفتم آخه. زن داییم خیلی تو خونشون بی تربیتی می کرد!
زن داییم هول شد به آقا راننده گفت: آقا نگر دارید من پیاده می شم.
راننده داشت از خنده می مرد. ماشین رو نگر داشت! زن داییم در ماشین پشت راننده خیلی تند باز کرد. کم مونده بود در بخوره به یه آقا موتوریه…
هی ننه مگه کوری؟؟؟
وقتی پیاده شدیم تا خون زن داییم بهم فحش می داد! خیلی دلم شیکست!!
اون خیلی عصبانی شده بود. هی بهم می گفت تقصیر اون بابای بی غیرتته که تو و ننت رو به این روز انداخته!!
من خیلی ناراحت شدم. آخه مامانم می گفت که بابام رفته کار کنه که برا من سوقاتی بیاره..
از هر چی پاستیله دیگه بدم می آد…