ما به کجا می رویم؟

سلام عزیزان دلم…

امروز صبح که داشتم می اومدم سر کار مثل هر روز دیگه از میون ساختمانها و شلوغی خیابونها و صداهای خیلی خشن و بیرحم عبور کردم.

نمی دونم چی شد که میون اون همه حجمه صدا، صدای یه گنجشک کوچولو رو شنیدم. خیلی برام عجیب و جذاب بود. مثل طلیعه صبح که شروع یک روز رو نوید می ده، این صدا هم باعث شد که من ناخودآگاه صدای خیلی پرنده های دیگر رو هم بشنوم. تازه فهمیدم که چقدر گنجشک هر روز دور و برم هستند. صدای یه کلاغ هم شنیده می شد.

صدای کلاغ چه زیبا می نمود وقتی اون رو با نعره لنت ترمز ماشینها مقایسه می کردم!

فکر نکنین که تو یه باغ بودم ها. نه! توی همین خیابونهای شلوغ شهر که مردم برای شنیدن صدای همیدگه باید داد بزنن بودم. اما برای خودم هم عجیب بود که چطور دارم صدای پرنده ها رو می شنوم. همینطور که در حال راه رفتن بودم، ندای طبیعت رو هم با گوش و چشم خودم تعقیب می کردم. گویی طبیعت من رو به یک جشن بزرگ می خواند!

امروز برای اولین بار صدای پرنده و باد و حرکت شاخ و برگ درختان رو که با هم ممزوج شده بودند درست در وسط شلوغی بی انصاف شهر، خوب فهمیدم!

چقدر ما آدمها غافل هستیم! همه اون صداها همیشه و در تمامی لحظات وجود داره و ما می تونیم روشون تمرکز کنیم اما افسوس که گوشمون رو به شنیدن بوق های بی معنی عادت دادیم و چشممون رو به دیدن معراج فولاد و بتن در دو سوی خیابون!

اگر فقط یه ذره می تونستیم خودمون باشیم و این نکته رو یادمون می موند که ما انسانها هم جزو طبیعت هستیم، دیگه با این غولهای خشن پر سر و صدا همزیستی نمی کردیم!