لذت یک لحظه مادر داشتن

سلام…

من نمی دونم که به بهانه فردا که روز مادر است، چه باید بنویسم.

واقعا” در مورد مادر چه می توان گفت؟

شعر زیر از مرحوم فریدون مشیری عزیز شاید بهترین چیزی باشه که بتونم برای مادرم فردا پشت تلفن بخونم و براش کمی اشک بریزم:


تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

صبح ، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

بر تو ارزانی ، که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

.

.

هذیان های یک لال

اونروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم که سرم مثل یک توده بسیار سنگینه.

احساس کرد که که به سختی می تونم سرم رو از بالش بلند کنم. تمام شب احساس پرواز در آسمون رو تو خواب و رویام دیده بودم.

با هزار سختی خودم رو روی دو تا پام نگه داشتم. تمامی اتاق داشت با سرعت زیاد دور سرم می چرخید و چشم من هم اون رو دنبال می کرد و از اینکه نمی تونستم پشت سرم رو ببینم بیشتر احساس عذاب می کردم.

تمام نیروم رو جمع کردم که بتونم یک قدم بردارم. اما واقعا” نمی شد!

خواستم صدایی بکنم و داد بزنم که یکی بیاد سراغم. صدام تا حنجرم بالا می اومد اما واقعا” نمی تونستم کوچکترین صدایی از خودم در بیارم.

سرم شروع کرد به تکان خوردن و چیزی نگذشت که با شدت هر چه بیشتر به دور گردنم می چرخید. طوری که احساس کردم سرم از تنم کنده خواهد شد!

با دو دستم سرم رو نگه داشته بودم و وقتی تونستم که کمی از تحرکش کم بکنم و چشمهام رو به یک جای ثابت بدوزم، تونستم آینه روی دیوار روبرو رو تشخیص بدم.

نمی دونم چی شد که احساس کردم باید خودم رو ببینم و همین انگیزه باعث شد که دوباره سعی بکنم که روی دوپام بایستم و قدمی بردارم!

احساس سنگینی سرم هر لحظه بیشتر می شد و می دونستم که در حال خوبی نیستم. مثل انسانی که در خواب باشه احساس می کردم که که اگر بتونم خودم رو در آینه ببینم، حالم بهتر می شه و این موضوع باعث می شد که از تمامی نیروم برای حرکت استفاده کنم.

انگار نیرویی من رو به سمت بالا می کشید و من با کمک اون نیرو تونستم بر بی تعادلی ناشی از سنگینی سرم غلبه کنم. اولین قدم رو که برداشتم لبخندی بر لبانم نقش بست. فقط 3 قدم دیگر تا آینه مونده بود!

وقتی به جلوی آینه رسیدم نگاهم به خاطر سنگینی سرم به سمت پایین بود. با دستهام از موهای پشت سرم گرفتم و سعی کردم که با کمک کشیدن موهایم به عقب، سرم رو بلند کنم.

سرم رو بلند کردم، اونچیزی که می دیدم رو نمی تونستم باور کنم!

سرم چندین برابر اندازه معمولیش بود و به آرامی هنوز هم در حال باد کردن بود! چشمهام از هم به شدت فاصله گرفته بودند و هر کدام به سویی نگاه می کردند!

موهای سرم آنقدر کم پشت شده بودند که من به راحتی پوست در حال تورم سرم رو می تونستم ببینم!

از تمام نقاط سرم ورم های بزرگ در حال بیرون زدن بودند!

دندانهایم آنچنان از هم جدا شده بودند که در جلوی دهان دندانی پیدا نبود.

احساس کردم سرم در حال منفجر شدن است. دو دست رو روی سرم گذاشتم و به شدت آنها رو روی سرم فشار دادم.

ناگهان احساس کردم که که زیر دستم خالی شد وقتی به آینه نگاه کردم دیدم که تکه های مغزم از دهانم در حال بیرون زدن هستند. احساسی مانند احساس استفراق به سراغم آمد با این تفاوت که اینبار چیزی را بالا نمی آوردم.

داشتم همه مغرم را پایین می آوردم!

احساس خوبی بود! نمی دانم چرا! اما آنقدر خوب بود که فشار دستم رو به روی سرم آنقدر زیاد کردم که هر چه در سرم هست به بیرون بریزد!

تکه های مغزم که به بیرون می ریختند خیلی بدبو و بدرنگ بودند!

صدای جیغ و فریادی به گوشم رسید! سطح هوشیاریم بسیار بالا آمده بود. کمی دقت کردم و دیدم که تکه های مغزم که بر روی زمین ریخته بودند در حال جیغ کشیدن هستند!

با بیرحمی همه تکه ها رو لگد مال کردم!

دیگر از سنگینی سرم خبری نبود!

دیگر از آن چرخیدن های اتاق و بی تعادلی اثری نبود!

می ترسیدم که دوباره خود رو در آینه ببینم ولی با احساسی قوی و به راحتی سرم رو بلند کردم و به آینه نگاهی کردم.

از شدت تعجب مدتی به تصویری که می دیدم خیره ماندم!

چشم در چشمان بازیگوش خود گره زده بودم. آن نگاه بازیگوش را سالها بود که گم کرده بودم.

آری! من به کودکی خود بازگشته بودم!

تفکر انسان و زیستگاه شیطان

سلام…

بعضی وقتها آدم با تمامی علم و ادراکش نسبت به روند “غم زده شدن” باز هم در دام این پدیده گرفتار می شه و این چند روزه این اتفاق برای من افتاده بود.

آدم قوی آدمیه که بتونه خودش رو از “حال بد” به “حال خوب” برسونه . این کار با تمرکز روی زیبایی های زندگی می تونه اتفاق بیافته. همه آموزه ها و تجربه ها هم روی همین اصل تمرکز دارند.

اما یه نیرویی هست که نمی ذاره آدم تمرکزش رو حفظ کنه و آدم رو به سوی تفکرات منفی و مایوس کننده می کشونه.

ماهیت این نیرو یه فکره که درست در موقعی که تصمیم می گیری روی زیبایی هاتی زندگیت تمرکز کنی، فعال می شه تمرکزت رو به هم می زنه. بسیار قوی عمل می کنه . آخرین کشف من اینه که احتمالا” این همون چیزیه که در دین بهش می گن “شیطان”!

این همه وراجی کردم که بگم که من هم چند وقتیه اسیر این شیطان شدم اما امروز صبح احساس کردم که دارم دوباره شکستش می دم!

این شیطان رو دوست دارم! چون هر دفعه که می آد سراغم یک بار دیگه بهم ثابت می شه که چقدر من قویتر هستم و کلا” چقدر انسان می تونه قوی باشه!

اون حاضر نشده مثل بقیه همقطارهاش جلوی من سجده کنه و پیش خدا قسم خورده که ثابت کنه از من برتره!

اما در مورد من تا حالا نتونسته.

جالب اینه که به اون آدمهایی بیشتر پیله می کنه که از ماهیتش خبر دار شدند.

آره عزیزان زیستگاه شیطان درست در مسیر تفکر آدمه و مثل خوره باعث مسدود کردن راه فکر می شه و این برای او یعنی پیروزی!

اگر یه بار سعی کنی که 10 دقیقه به چیزهای قشنگ زندگیت فکر کنی می بینی که بعد از چند ثانیه ناخوداگاه داری تو ذهنت منفی بافی می کنی! بدون که شیطان درونت رو فعال کردی!

زیاد روده درازی کردم. گفتم با شما اگه حرف بزنم شاید یک کم دلم آروم بشه و خدا رو شکر همینطور هم شد.

خداحافظ