اونروز صبح مثل بیشتر روزهای هفته به سختی از خواب بیدار شدم. اون شبهای گرم تابستون با بچه ها تا نیمه شب بیدار می موندیم و به وقت زبون بسته با بافتن اراجیف های دوران دانشجویی گند می زدیم! اونم چه گندهای مبتذلی! دقیقا» یادمه شب قبل ماجرا، یکی از دوستهام داشت هیکل چاق یکی [...]
بایگانیِ ژوئیه, 2008
آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد [...]