ماجرای من و هلو و داستان مبتذل دوستم!

اونروز صبح مثل بیشتر روزهای هفته به سختی از خواب بیدار شدم. اون شبهای گرم تابستون با بچه ها تا نیمه شب بیدار می موندیم و به وقت زبون بسته با بافتن اراجیف های دوران دانشجویی گند می زدیم! اونم چه گندهای مبتذلی!

دقیقا” یادمه شب قبل ماجرا، یکی از دوستهام داشت هیکل چاق یکی از همکلاسیهای دخترش رو با هیجان زیاد واسه ما تعریف می کرد! آخر سر هم بنده خدا رو به یدونه بالش که اونجا بود تشبیه کرد و بعد پرید رو بالش!

خلاصه اینکه پس از تصویر سازی قوی اون دوستمون و تشبیه دختر بیچاره به بالش و بعد انجام اعمال بی ناموسی با بالش، من غافل بی خدا هم با فکر بالش و هیکل و دختر و … به خواب ناز رفته بودم و تا صبح کلی کابوس های شیرین شیرین دیده بودم!

اتاقی که من می خوابیدم یه پنجره مستطیلی نسبتا” بزرگ داشت که درست روبه درخت هلوی تو حیاط خونه دانشجویی ما باز می شد.

معمولا” صبحها با دست ناز آفتاب خانوم که از لابلای شاخ و برگ درخت هلو خودش رو به چشم من می رسوند و پلکهام رو نوازش می کرد، بیدار می شدم.
همیشه وقتی چشمهام رو باز می کردم رقص برگها رو می دیدم که با ملودی نسیم مطبوع اون فصل هم آواز بود و خورشید خانوم هم به خاطر تکونهای برگها انگار که با من دالی بازی می کرد! پرنده های کوچیک هم همگی با جیک جیکاشون به من صبح به خیر می گفتند و بعدش هم مشغول نوک زدن به هلو های نرسیده درخت می شدند.

اما اون روز صبح و پس از ماجراهای نقل شده دیشب!، چشمم رو باز کردم و به این کمر لامصب کش و قوسی دادم، چشمم رو به سمت درخت چرخوندم که تشعشع خورشید رو ببینم، اما چشمتون روز بد نبینه!

به جای تشعشع نور خورشید و نوک نوک زدن بلبلکان، 3 تا دونه شورت زنونه آویزون از درخت هلو دیدم!

اولش فکر کردم تحت تاثیر بیانات گوهر بار دیشب رفیقمون خیالاتی شدم. اما هی چشمم رو مالیدم و سعی کردم که مطمئن بشم.

دیدم بله، ایندفه علاوه بر خود شورت ها طرح های گلگلی روشون رو هم دارم تشخیص می دم. یکیشون هم سفید بود با یه دونه قلب صورتی رنگ درشت! پرنده کوچک هم داشت به اون قلب روی شورت نوک می زد!

دیدم نه مثل اینکه ماجرا جدیه!

پاشدم رفتم جلوی پنجره و از اونجا تازه پاپیون کوچولوی جلوی شورت رو هم تشخیص دادم!

حالا خر بیار و باقالی پاک کن!

اولش فکر کردم که خوابهای دیشبم داره تعبیر میشه و حوریان بهشتی قراره بر سرم نازل بشن. گفتم شاید اول شورتوش رو واسه تهییج من فرستادن!

بعدش که فکر کردم دیدم ماجرا به این جذابی ها هم نباید باشه! با خودم گفتم خدایا چی شده که خشمت گرفته و بر سر ما به جای بارون رحمت، شورت ذلت، نازل کردی؟

تو همین فکر ها بودم که زنگ خونه به صدا در اومد!

با کلی مکث رفتم در رو باز کردم و دیدم یه پسر بچه 6-7 ساله اومده دم در و تا من رو دید بهم سلام کرد:

- سلام آقا

- سلام

- ببخشید من پسر همسایتون هستم

- خوب

- آقا ببخشید من داشتم با خواهرم بازی می کردم، حواسم نبود، سه تا از لباسهای بابام رو پرت کردم تو حیاطتون. الان هم گیر کرده به اون درخته؟

- باباتون؟؟؟؟

- بله. اون لباسا رو می گم.

- آخه اونا زنونست پسر جون!

- می دونم ولی بابام عادت داره لباس زنونه بپوشه. می گه جنسشون نرم تره و بادوام تره!

من بدون هیچ حرفی رفتم و با یه چوبی که تو حیاط بود شورتها رو ورداشتم و به پسرک دادم.
اما هنوز بعد این همه سال برام یه سوال باقی مونده و اونم اینکه آخه چرا باید یه مردی با سیبیل به اون کلفتی، یه همچون شورت گلمنگلی بپوشه!

تا کنون 52 نظر داده شده

  1. alireza گفت،

    جولای 24, 2008 روی 1:13 ب.ظ

    من مطلب (عشق در شب اعدام )رو از وبلاگ شما بر نداشتم اين مطلب از يه گروه اينترنتي به من ميل شده بووووود .
    عزت زياد يا حق

  2. lastmet گفت،

    آگوست 18, 2008 روی 8:05 ب.ظ

    از خنده مثانه درد گرفتم
    ولی فکر کنم ماجرا چیز دیگه ای بوده ! آخه جور در نمیاد! سیبیل , شرت زنونه , قلب !!!

  3. مریم گفت،

    آگوست 20, 2008 روی 4:49 ب.ظ

    akhe shoma pesara key mikhay adam shid

    • ناشناس گفت،

      می 23, 2009 روی 3:30 ب.ظ

      مریم از این شجاعتت خوشم اومد

    • من یه آدم حسابی هستم(TV) گفت،

      اکتبر 28, 2009 روی 12:30 ب.ظ

      سلام من نظر شما رو خوندم بسیار جالب بود وامید وارم همیشه با این دید درجامعه ای که همه جا افکاری با اراجیفی که از شما در ذهن این موجود پست ساختن بتونی دنیای زیبا برای خودت بسازی دنیای که بدور از بد بینی وعاری از پاکدامنی ونجابت باشه واز خداوند منان میخوام تا دیگران را چون شما گوهری از نعمت پاکی ونجابت ارزانی بدارد

      از طرف یه آدم حسابی

  4. pasargad گفت،

    آگوست 22, 2008 روی 9:56 ق.ظ

    خيلي قشنگ نوشته بوديد

  5. mahdi گفت،

    آگوست 24, 2008 روی 8:46 ق.ظ

    مریم جون هر وقت شما دخترا ادم شدید
    اخه هر وقت پسرا رو میبینید فرار میکنید
    میترسید با شما یه کارایی بکنیم

  6. Sea. گفت،

    آگوست 28, 2008 روی 8:02 ب.ظ

    Khub bud.

  7. آیلین گفت،

    سپتامبر 2, 2008 روی 10:34 ق.ظ

    مطلب خیلی باحالی بود کلی خندیدم بازم از این مطالب داشتی واسم بفرست/

  8. محمد گفت،

    نوامبر 24, 2008 روی 6:22 ب.ظ

    خوب نیست

  9. سید موسی گفت،

    ژانویه 5, 2009 روی 12:00 ب.ظ

    خیلی بد

  10. پریسا گفت،

    ژانویه 7, 2009 روی 8:03 ق.ظ

    باحال بود ولی خالیبندی بوده حرفهای پسرک

  11. شاه گفت،

    ژانویه 7, 2009 روی 12:45 ب.ظ

    اااای ، بد نبود ولی یه کوچولو خالی از لطف بود !!!!!!

  12. شاه گفت،

    ژانویه 7, 2009 روی 12:47 ب.ظ

    به اون ابلیس از باند عقرب بیتربیت بگید چرا تر و خشکو با هم میسوزونه ؟

  13. ابلیس گفت،

    ژانویه 8, 2009 روی 4:37 ب.ظ

    من نمیدونم پسری یادختر ولی فکرکنم پسربودی که ازاین حرفام ناراحت شدی لازم نیست به دیگران بگی پیغامت رابهم برسونند من همیشه به این قسمت میام تانظرات بقیه رو ببینم بله با حرفت موافقم نباید تروخشکو باهم بسوزونم اگه شما جزاین دسته نیستی بایدبهت بگم دوستت دارم بچه مثبت خداحافظ عزیزم اگه خواستی جوابم را بده من همیشه این طرفا میام

  14. شلغم گفت،

    ژانویه 9, 2009 روی 8:51 ق.ظ

    زیاد جالب نبود

  15. ناشناس گفت،

    ژانویه 12, 2009 روی 12:48 ب.ظ

    اردوان هستم نظرم اینه که داستان بیسته بیسته درضمن حالم ازاون مریم منگله که نظر داده بود به هم میخوره مریم هر وقت تو از منگلی بیرون اومدی ما هم آدم میشیم

  16. nazanin گفت،

    ژانویه 28, 2009 روی 11:57 ق.ظ

    haaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

  17. Hami گفت،

    فوریه 5, 2009 روی 8:33 ق.ظ

    سلام قربونت ادرس همسايه رابه ماهم بده

  18. سعید گفت،

    فوریه 8, 2009 روی 12:01 ب.ظ

    بداست عزیزم

  19. مرد سبیل کلفت گفت،

    فوریه 13, 2009 روی 9:10 ب.ظ

    داداش من بابای پسر کوچولو ام فک نمیکردیم اینقد نامرد باشی داستون مارو بدی تو اینتر پت

  20. مسعود گفت،

    فوریه 22, 2009 روی 5:08 ق.ظ

    نميدونم چطوري اومدم اينجا . و چرا اومدم . اما از سر كنجكاوي خوندم . فكر كنم اونها مربوط به مادرش يا خواهرش بوده . ولي عقلا نبايد بگه كه اونها مال اونهاست مجبوره بگه مال بابامه .

  21. saeed گفت،

    فوریه 25, 2009 روی 8:00 ق.ظ

    khei bad bood

  22. ناشناس گفت،

    مارس 17, 2009 روی 8:31 ق.ظ

    حیوان

  23. شورت گفت،

    مارس 18, 2009 روی 7:25 ق.ظ

    خوب شد بلاخره ما هم نقش اول داستان شدیم

  24. عبد گفت،

    آوریل 3, 2009 روی 10:49 ق.ظ

    برو با این داستان نوشتنت

  25. رامین گفت،

    می 23, 2009 روی 3:34 ب.ظ

    دمت بوق تریلی

  26. بهروز گفت،

    می 29, 2009 روی 9:51 ق.ظ

    شاید بابای پسره شرتها را برای طعمه گذاشته بوده

  27. ژوئن 10, 2009 روی 3:58 ق.ظ

    واقعا يك داستان خوب بود تشگر

  28. محمد گفت،

    ژوئن 19, 2009 روی 9:14 ق.ظ

    خیال بافی بود

  29. علي گفت،

    ژوئن 21, 2009 روی 12:20 ق.ظ

    آقايون چي ؟

  30. سارا گفت،

    ژوئن 29, 2009 روی 4:46 ب.ظ

    اصلا جالب نبود

  31. محمد گفت،

    جولای 5, 2009 روی 9:40 ق.ظ

    سلام
    داستان رو خوندم
    زیاد جالب نبود ولی خنده بر صورتمون نشست
    اگه میتونی هر وقت دیگه از این داستانها داشتی برام ایمیل کن
    دمت گرم
    محمد از اصفهان ( نصف جهان )

  32. sara گفت،

    جولای 25, 2009 روی 7:30 ق.ظ

    خیلی ناز بود

  33. مونا گفت،

    آگوست 8, 2009 روی 12:21 ب.ظ

    خوب بود چسبید آخرش ضدحال بود بازم قصه بگو پدربزرگ

  34. پونه گفت،

    آگوست 22, 2009 روی 9:32 ب.ظ

    نميدونم چراهروقت حرف ازآدم شدن ميشه پسرااز كوره درميرن
    راستي چرابهتون برميخوره

  35. پونه گفت،

    آگوست 22, 2009 روی 9:33 ب.ظ

    نميدونم چراهروقت حرف ازآدم شدن ميشه پسرااز كوره درميرن
    راستي چرابهتون برميخوره:-;-)

  36. آریانا گفت،

    آگوست 27, 2009 روی 10:39 ق.ظ

    خیلی بامزه بود و سرکاری.اما به نظر من هنوز جای نوشتن داشت ولی روی هم رفته آفرین خوب سرکار گذاشتی

  37. gavad گفت،

    آگوست 31, 2009 روی 8:53 ق.ظ

    salam.vasam dastan befrest

  38. gavad گفت،

    آگوست 31, 2009 روی 8:54 ق.ظ

    salam.vase man dastan befrest

  39. تارا گفت،

    سپتامبر 12, 2009 روی 6:16 ب.ظ

    خیلی باحال بود.ولی خیلیم بی ناموسی بود

  40. معین گفت،

    سپتامبر 21, 2009 روی 10:11 ب.ظ

    باحال بود از داستانا برام بفرست منتظرم.
    البته به تارا خانمم حق می دم.

  41. lijhf گفت،

    سپتامبر 23, 2009 روی 6:05 ب.ظ

    داستان و عكس سكسي برا بفرست

  42. ارسلان گفت،

    اکتبر 6, 2009 روی 12:43 ب.ظ

    عالی بود مرسی

  43. ارسلان گفت،

    اکتبر 6, 2009 روی 12:47 ب.ظ

    میتونی داستانهای سکسی برام ایمیل کنی منتظر ایمیلهات هستم ممنون

  44. hadi گفت،

    اکتبر 10, 2009 روی 7:28 ق.ظ

    salam
    lotfan age momkene be adresam baram dastan bedin .choon hame saitha ro filter kardan.tashakkor.
    bye

  45. من یه آدم حسابی هستم(TV) گفت،

    اکتبر 28, 2009 روی 12:25 ب.ظ

    به نظر من تو زیاد تو ی رویا به سر می بری خواهشن داستان رومانتیک ننویس چون استعداد نداری استعدادت رو بیشتر تو داستان جنایی بکار ببر بهتر باشه شاید از روی داستانهای که بیان می کنی کتابات رو جلوی درب دانشگاه تهران پشت ویترین یکی از این مغازه ها بفروش بره شایدم تو جشنواره خوارزمی ………………………….موفق باشی ترک تخیلی من

    از طرف یه آدم حسابی

  46. POUYAازسقز گفت،

    نوامبر 2, 2009 روی 2:26 ب.ظ

    خيلى باحال بود واقعأ ازخنده داشتم ميمردم

  47. POUYAازسقز گفت،

    نوامبر 2, 2009 روی 2:30 ب.ظ

    خيلى باحال بود ازخنده داشتم ميمردم رودل كرفتم اينقدر خنديديم.

  48. رحیم گفت،

    نوامبر 20, 2009 روی 6:18 ب.ظ

    چی میگی؟

  49. امير گفت،

    نوامبر 23, 2009 روی 3:34 ب.ظ

    از خنده تركيدم خيلي خنده دار بود

  50. maryam گفت،

    نوامبر 29, 2009 روی 7:16 ق.ظ

    سلام خوشحال میشم داستاناتو واسم ایمیل کنی

    امیدوارم در زمینه داستان نویسی پیشرفت کنی دوست عزیز


نظر بدهید