بایگانیِ اوت, 2008

عمو ابراهیم یکی از اون پیرمردهایی بود که هر جوونی رو سر حال می آورد. اختلاف سنش با کوچکترین برادرش که می شد پدر من، حدود 23 سال بود. شاید حدود 80 سالش بود و عملا» برای منی که هیچوقت پدربزرگم رو ندیده بودم، نقش پدر بزرگ رو بازی می کرد. نه تنها من که [...]

چرخ زندگی من!

Posted: اوت 11, 2008 in داستانکها

واقعا» یکی از سخت ترین کارهایی که قرار بود اونروز بکنم این بود که در پارکینگ رو باز کنم. هوا واقعا» سرد بود و کلون لامصب در بزرگ دو لنگه ای هم انگار توی اون خاک سرد چندین متر ریشه دوونده بود. اصلا» بیرون نمی اومد! نرگس رو صدا کردم و ازش یه پارچ آب [...]