واقعا” یکی از سخت ترین کارهایی که قرار بود اونروز بکنم این بود که در پارکینگ رو باز کنم.
هوا واقعا” سرد بود و کلون لامصب در بزرگ دو لنگه ای هم انگار توی اون خاک سرد چندین متر ریشه دوونده بود. اصلا” بیرون نمی اومد!
نرگس رو صدا کردم و ازش یه پارچ آب جوش خواستم تا شاید بتونم یخ اون میله لجباز رو باز کنم.
بعد از کلی تلاش و به کمک گاز شهری! و آب شهری! تونستم اون میله بی نزاکت که شعور شهری نداشت رو تسلیم کنم و از جا بیرونش بیارم!
خلاصه هر دو لنگه در رو که باز کردم به سرعت سوار ماشینم شدم و استارت زدم. از بخت خوبم ضد یخ اونروزی، تقلبی نبود و ماشین روشن شد.
همینطور که از در خونه بیرون می رفتم، نرگس رو دیدم که بدو بدو بیرون اومد و در خونه رو پشت سرم بست.
به خاطر مقدار بخاری که از دهنش توی اون هوای سرد در اومد فهمیدم داره یه چیزی با خودش می گه!
نرگس عادت داشت برای من موقعی که می خواستم برم سر کار دعا کنه و ورد بخونه!
من و نرگس 11 سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم و نرگس توی این مدت خیلی تنهایی کشیده بود.
ما بچه دار نمی شدیم و ایراد هم از نرگس بود!
نرگس همیشه احساس می کرد که من دارم فداکاری می کنم که باهاش زندگی می کنم. همیشه وقتی در این مورد با هم صحبت می کردیم، نرگس بغضش می ترکید و آروم گریه می کرد.
وقتی اون زلال اشکهاش که مثل الماس روی گونه هاش می ریخت رو می دیدم، احساس می کردم که همه یاخته های وجودم در حال اشک ریختن هستند.
من همیشه آرومش می کردم و اون باز هم آروم می شد و این یکی از سکانس های همیشگی فیلم زندگی ما بود!
بعد از دیدن ورد و دعا خوندن نرگس تو اون صبح سرد زمستونی، باز بغض سنگینی گلوم رو در بر گرفت. بی اختیار گریه ام گرفت و داد زدم:
- ای خدا! اگه هستی یه کاری بکن.
- ای خدا! سختمه!
- ای خدا! نذار چرخ این زندگیم از حرکت وایسته!
انگار که کائنات به لغت “چرخ” حساس بود!
تا من از خدا خواستم که چرخ زندگیم رو از حرکت باز نداره، یه دفعه با یک صدای مهیب چرخ ماشینم ترکید!
با کلی تلاش تونسم ماشین رو از انحراف روی اون جاده های یخ زده باز بدارم و ماشین رو یه گوشه ای کنار یه بلوار پیاده رو نگه دارم! شانس آوردم به خاطر سرما جاده خلوت بود!
اومدم پایین! یه نگاهی به آسمون کردم و گفتم:
- ای خدا مثل اینکه تو هم نمی گیری من چی می گم؟ من اون چرخ رو گفتم، تو این چرخ رو گرفتی؟
به سمت عقب ماشین رفتم که زاپاس و جک رو دربیارم که با دیدن یه چیزی درست در کنار پیاده رو خشکم زد!
نمی دونستم که آیا واقعا” دارم من درست می بینم؟!
یه بچه نوزاد کوچولو که تنها روی موزاییک پیاده رو رها شده بود!!
از حرکات دستش فهمیدم که هنوز زنده است!
به سرعت دویدم و به بالای سر بچه رسیدم! یک بچه با لپهای سرخ شده از سرما که تا چشمهاش به من افتاد، زد زیر گریه!
نمی دونستم چیکار کنم! فقط سریع به ذهنم رسید که باید این بچه رو از سرما نجات بدم.
با کلی ترس و لرز بچه رو برداشتم و به درون ماشین اومدم. بچه تو بغلم بود و داشت گریه می کرد. بخاری رو روشن کردم و بعد از مدتی بچه آروم شد و خوابش برد.
یعنی کی این بچه رو توی اون صبح زمستون اونجا رها کرده؟
تو همین فکر بودم که دیدم صدای گریه و فریاد یک زن بلند شد و وقتی بخار پنجره رو با دستم پاک کردم دیدم که یک زن و مرد از آنسوی خیابون در حال دویدن به سمت من هستند!
وقتی به من رسیدند، زن در ماشین من رو باز کرد و بچه رو از من گرفت و زار زار گریه کرد!
من گفتم:
- خانوم این بچه شماست؟!
- بله آقا. بله بچه خودمه اما این بی شرف امروز آورده بودتش بیرون تا بذارتش سر راه! انگار نه نه انگار که پدرشه!
من ناخودآگاه به مرد نگاهی با تعجب کردم! سرشو انداخت پایین و به من گفت:
- آقا به خدا ندارم! نمی تونم خرج 6 تا بچه رو بدم! به خدا این بچه تو خونه من از گشنگی می میره! وایساده بودم اونور خیابون که یه پولداری مثل شما اونو برداره! من خاک بر سر ندارم! ندارم!
همینطور که کلمه “ندارم” رو می گفت با دو دست تو سرش می کوبید!
اون دوتا آقا و خانوم با بچه از خیابون گذشتند و من مات و مبهوت خیره به سمتشون مونده بودم.
انگار انقلابی در درونم به پا شده بود. بعد چند دقیقه اومدم پایین و لاستیک رو عوض کردم و به سمت محل کارم حرکت کردم.
خیلی فکر ها به سرم زد! با خودم گفتم یکی مثل من از نداشتن بچه زجر می کشه و یکی مثل اون بدبخت از داشتن بچه!
یه احساس سبکی خوبی بهم دست داد و بالاخره فهمیدم که چرا وقتی از خدا خواستم چرخ زندگیم رو از حرکت باز نداره، چرخ ماشینم رو پنچر کرد!
پایان