از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر…

دهکده “مانفی رادبرد” در دامنه کوهی مشرف به شهر قرار گرفته بود. به دلیل بن بست بودنش توریستهای خیلی زیادی از اون رد نمی شدند و زیاد برای غریبه ها جای آشنایی نبود.

اما اون روز اسمیت به همراه نامزدش لورین با یک موتورسیکلت خیلی شیک برای دیدن کلیسای قدیمی شهر به اونجا اومده بودند. روز خیلی خوبی رو تو “مانفی رادبرد” داشتند و حسابی از عشقشون به هم دیگه گفته بودند.

اسمیت از اینکه لورین رو در ترک موتور خودش سوار کرده بود احساس خیلی خوبی داشت. او سالها بود که عاشق لورین بود اما این عشق رو مثل یک راز در دلش نگه داشته بود تا اینکه بالاخره جرات پیدا کرده بود و شش ماه پیش سفره دل خودش رو برای لورین باز کرده بود. اونها با برگزاری مراسمی کوچک نامزدی خودشون رو به همه اعلام کرده بودند.

پنج دقیقه ای بود که به در راه برگشت به شهر راه افتاده بودند و اسمیت که غرق در افکار خودش به نظر می رسید با شتاب زیاد به سمت شهر می تاخت.

لورین: اسمیت خوبی؟

اسمیت با حرکت سر خودش به سمت پایین، خوب بودن حال خودش رو تایید کرد.

لورین: اسمیت یک کم یواش برو. دارم می ترسم!

اسمیت که به دلیل کلاه کاسکتش نمی تونست حرف بزنه، کلاهش رو برداشت و گفت:

نترس عزیزم! به من می گن اسمیت موتورسوار!

لورین: اسمیت من تاحالا سوار موتور نشده بودم اما فکر می کنم داری خیلی تند می ری!

اسمیت: اگه می خوای یواش برم بهم بگو دوستم داری!

لورین: اذیت نکن. تو رو خدا آروم برو

اسمیت: بگو دوستم داری تا آروم برم!

لورین: دوستت دارم! آروم برو!

اسمیت: نه نشد. باید منو یه بوس کوچولو هم بکنی!

بعد از این حرف لورین، گونه اسمیت رو یک بوسه کوچک کرد!

اسمیت: یکی دیگه!

لورین باز هم بوسه ای کرد و بعداسمیت کلاهش رو به لورین داد و گفت:

بیا اینوبکن سرت تا کمتر بترسی. منم سعی می کنم آروم برم!

لورین کلاه رو گرفت و سرش کرد.

سرعت اسمیت هر لحظه بیشتر می شد و دادهای لورین هم فایده نداشت!

صخره ای بزرگ درسمت راست راه بود و سمت چپ جاده هم یک دره خیلی عمیق!

لورین از شدت ترس نفس حبس شده بود. آنها در 30 متری یک پیچ بسیار شدید بودند!

ناگهان اسمیت فرمان موتور را به سمت راست چرخاند و موتور با قدرت زیاد به صخره کوبیده شد!

.

.

.

فردا صبح روزنامه ها اینگونه نوشتند:

عصر دیرور پسر عاشقی که همراه نامزدش به دهکده “مانفی رادبرد” رفته بود در راه بازگشت با صخره ای برخورد کرد.

پسر در دم جان سپرد و دختر به دلیل وجود کلاه کاسکت، نجات پیدا کرد.

پلیس ترافیک گزارش کرده است که راننده موتور از بریده شدن سیم ترمز مطلع بوده و به دلیل پرهیز از سقوط  در دره خود را تعمدا” به صخره کوبیده است!

هنوز علت اینکه چرا کلاه کاسکت خود را به نامزدش داده بوده مشخص نیست!


3 دیدگاه

  1. مهرگان گفت،

    نوامبر 23, 2008 در 7:35 ب.ظ

    سلام
    خوش حالم که وبلاگتو آپ کردی
    امیدورام زود به زود شاهد مطالبت باشیم

  2. farah گفت،

    ژانویه 27, 2009 در 12:41 ب.ظ

    عاشقا به هم نمي رسند.

  3. payam radbord گفت،

    آوریل 11, 2009 در 8:45 ق.ظ

    radbord ro az koja mishnasi?


فرستادن دیدگاه