داستان بی حواسی من و پیشنهاد بی شرمانه به زن دوستم!

Posted: ژانویه 25, 2009 in داستانکها

با سلام مجدد…

امروز می خوام یکی از سوتی های وحشتناکی رو که اخیرا» از خودم ساطع کردم براتون بیان کنم!

حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود که یه دوست خانوادگی جدید پیدا کردیم. یه خانواده 3 نفره بودند که اسم آقای خانواده حمید بود و اسم خانوم خانواده هم آناهیتا بود که یک کم چاق بود و یه دختر 3 ساله ناز هم داشتند که اسمش ملینا بود!

خانواده نسبتا» مذهبی بودند و به خصوص خانوم خانواده بسیار محجبه و متین بود. حمید آقا هم کلا» خیلی غیرتی و متعصب به نظر می اومد اما زیاد مذهبی نبود.

کلا» یکی دوبار همدیگر رو دیده بودیم و با هم پیک نیک رفته بودیم و زیاد با هم آشنایی عمیق نداشتیم.

یه بار توی ماه رمضون بعد از افطار ما رفته بودیم به یکی از مراکز خرید که از بد روزگار این خانواده رو اونجا دیدیم!!

ما ماشین همراهمون نبود و اینها به ما اصرار کردند که بیایید تا برسونیمتون.

خلاصه سوار ماشین شدیم و حمید اقا نشست پشت رل و خانوم من و خانوم اون و دخترهامون هم همه با هم رفتند عقب نشستند.

یه 100 متری ماشین راه نیافتاده بود که دیدم صدای دختر اونها دراومد و شروع کرد نق زدن و از تنگی جا شکایت کردن. دختر خود من هم پیش خانومم به خواب رفته بود.

نق زدن های دختر کوچولو به اوج رسید و من هم خواستم کار مفیدی کرده باشم و تصمیم گرفتم که دخترک رو بیارم پیش خودم.



با صدای بلند بهش گفتم: آناهیتا خوشگله، می آیی بغل من بشینی؟!!



یه دفعه دیدم برق سه فاز از سر حمید آقا پرید و پاش روی پدال گاز شل شد!!



من که هنوز هم متوجه سوتی عظیم خودم نشده بودم و باز گفتم: آناهیتای عزیزم، تپل مپلی! بیا رو پام بشین!



که دیدم خانومم داره پشت ماشین بال بال می زنه و ییهو بهم گفت: منظورت ملینا کوچولوست دیگه؟ نه؟



آقا ما دو زاریمون ییهو افتاد که وایییی من داشتم ناغافل زن طرف رو جلو روش به چه کارها دعوت می کردم!! (بیا رو پام بشین تپل مپلی و ….)


خلاصه نمی دونید با چه رویی معذرت خواهی کردم..

بیچاره حمید هم عصبانی بود هم خجالت کشیده بود و هم نمی دونست باید چیکار کنه..

آناهیتا خانوم هم رنگش شده بود عین لبو!!!

من هم که ….

دیدگاه‌ها
  1. farhang می‌گه:

    Thanks
    It was so amazing story, I enjoyed so.

  2. ناشناس می‌گه:

    یه این میگن به در میگم دیوار بشنفه
    حرفت رو زدی دیگه

  3. صلیب سرخ می‌گه:

    قشنگ بود منم دچاراین سوتی ها شدم

  4. wexample می‌گه:

    مستی و راستی

  5. حالا می‌گه:

    ای شیطون

  6. navid می‌گه:

    salam mikham ozv sham bayad chikar konam

  7. omid می‌گه:

    khube its ok

  8. سیگاری می‌گه:

    دمت گرم جیگر

  9. Hami می‌گه:

    بابادمت گرم مثل هم
    هستيم اهل سوتي بازار

  10. ناشناس می‌گه:

    خدا خفت كنه !!!

  11. محمد می‌گه:

    خیلی سوتیه بزرگی بود

  12. ندا(شاه ماهی) می‌گه:

    خیلی سوتی باحالی بودوخندیدم

  13. سجاد می‌گه:

    سوتی خوبی بود مر30

  14. سارا می‌گه:

    جالب بود

  15. سری می‌گه:

    خوش به حالت

  16. روحی فشن می‌گه:

    چون سارا خانوم گفت جالب بود منم میگم …….

  17. بی طرف می‌گه:

    راستشو بخوایین خاطره شما دقیقا مثل خاطه خودم بود درکتون میکنم من هم به چنین روزی افتاده ام .
    به هر حال اشتباه لپی بوده.
    موفق باشین
    بای

  18. shiba می‌گه:

    حرف دل بده دیگه

  19. علي می‌گه:

    فکر کنم اين آناهيتا بدش نياد رو پات بشينه. پيگير شي به جاي خوبي مي رسي!!!

  20. حميد می‌گه:

    حرفه دل آناهيتا خانوم رو گفتي

  21. مهشاد می‌گه:

    خیلی باحال بود کلی خندیدم0

  22. احمد می‌گه:

    همه این مسائل دروغیی بیش نیست

  23. بدبد می‌گه:

    SALAM BE BAD HA MAN BAD TARIN HASTAM VA BAD NABOOD

  24. ندا خانم می‌گه:

    خيلي باهال بود .

  25. افسون می‌گه:

    اي كلك!

  26. حسن می‌گه:

    سلام برهنگی بیماری عصر ماست تن تو باید مال کسی باشد که رو حش را برای تو عریان کرده باشد قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

  27. ثانیه می‌گه:

    اصل معرفته – اینها بهونه است

  28. مهدی می‌گه:

    بدک نبود

  29. ناشناس می‌گه:

    ایول توپول دوئست داریا

  30. asal می‌گه:

    VAYYYYYYYYYY ASHEGHETAM SOTIT MAHSHARRRRRRRRRRRRRR BOD

  31. علی می‌گه:

    قشنگ بود

  32. مينا جوادي می‌گه:

    خيلي با هال بود خيلي دوست درم

  33. lllllllll می‌گه:

    اگه واقعا میخوای از بابای بچه شروع کن !
    ههههههههههههههههههههههه

  34. احمد می‌گه:

    خیلی با حال بود

  35. amir می‌گه:

    kheyli bahal bod

  36. ساسان می‌گه:

    خیلی با حال بود

  37. دوستی سالم امین می‌گه:

    هرکه باشد نظرش در پی ناموس کسان
    پی ناموس وی افتد نظر بل هوسان
    پیش میاد بهتره از یه ادثه معمولی سوئ استفاده نکنیم

    به فکر ناموس و زن خودتون باشید

  38. علیرضا می‌گه:

    خودتی کلک

  39. عمر می‌گه:

    فارسی نه؟ معلومه ، اگه هندی بودی چی میشدی مارمولک فارس

  40. امیر می‌گه:

    آره
    اگه رایت باشه یا دروغ برای خیلی ها پیش اومده
    خیلی خندیدم و هم به خاطر موقعیتت یخ کردم
    وحشتناکه

  41. iman می‌گه:

    vase man ham shode ama vagheish

  42. ناشناس می‌گه:

    ای کلک بقیه شو سانسور کرذی ولی تا اخرشو فهمیذم باباتو هم خوب بلذی کارتو

  43. ارش 2020 می‌گه:

    گه زدی

  44. مهدی ریسی می‌گه:

    شیطون

  45. مهدی ریسی از رمین می‌گه:

    از عقلم بیرونه

  46. س می‌گه:

    برو بیمیر

  47. ش.ت می‌گه:

    ریدییییییییییییا

  48. حنانه می‌گه:

    من که فکر میکنم عمدا حرف دلت رو زدی

  49. مسعود می‌گه:

    زدی تو خال.حیف شوهرش باهاش بود وگر نه یه حالی میبردی

  50. سمااااا می‌گه:

    خیلی بل حال بود

  51. حامد 09355806433 می‌گه:

    خوب بود

  52. بتول خانوم می‌گه:

    با حال ولي كمي اغراق اميز بود دلبركم.

  53. روستاي شغرود هرمزگان می‌گه:

    نگو كه دلم به تاپ تاپ افتاد.

  54. ی می‌گه:

    دروغ نگو

  55. m می‌گه:

    دركت ميكنم من هم يه بار اين توري پام شكست

  56. منتظر می‌گه:

    ايراني جماعت !!!!!

  57. مرودشت می‌گه:

    میگفتی بده بندازیم داخولوش

  58. پسر می‌گه:

    فامیلمون تعریف میکرد
    تولد یه پسر کوچولو دعوت بودن که اسمش حسین بود و اسم باباش حسن.

    گفت وسط جشن یکی از زنا میخواسته یکم با پسره بازی کنه

    زنه بی خبر جوری که همه بشنون میگه:
    حسن جون میای بغل خاله بهش بوس بدی؟

    پسر کوچولو هم که جواب نمیده و زنه دوباره تکرار میکنه…..

    طفلی پدره سرخ میشه از اتاق میزنه بیرون D:

    که همون موقع همه میزنن زیر خنده و یکی از مهمونا موضوع رو برا زنه تعریف میکنه، بیچاره هم اون لحظه قیافش واقعا دیدن داشت

  59. سعید کما می‌گه:

    شیطونننننننننننن
    هههههههههههههههههههههههههههههههه

  60. arya می‌گه:

    bahal bood

  61. باربد می‌گه:

    واقعا که باید اسمتو بذاریم بیخودی الملک با این داستانت

  62. رضا می‌گه:

    عالي بود

  63. داداش می‌گه:

    خیلی خنده دار بود!!!

  64. مسعود۰۹۳۶۸۲۵۰۳۰ می‌گه:

    vay.mamanam ina.
    Ollala.che vahshatnak.

  65. ناشناس می‌گه:

    خییییللللیییییی خخخخخخخخرررررررررریییییییی

  66. داداش می‌گه:

    مزخرف و بی مزه است

  67. چاملی می‌گه:

    ایییییییییییییییی شیطون

  68. هستى می‌گه:

    جالب بود بدم نیومد

  69. غعغ می‌گه:

    غلاعغفاتغفاغ

  70. benamenoor می‌گه:

    نمی دونم این داستان واقعی بود یا نه ولی عالی نوشتیش . واقعا بعضی از نوشته هات ادم رو شاد می کنه.

  71. راحول می‌گه:

    چوخ قشییده

  72. smm می‌گه:

    بازارسوتی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s