ماجراي من و برف و آبرو ريزي!

سلام…

فکر کنم ترم 7 بودیم که یه برف حسابی تو شهر محل دانشگاه ما اومده بود.

صبح اونروز که می خواستیم از خونه بریم دانشگاه همه رفقا حسابی کاپشن و شال گردن و … پوشیده بودند و من هم مسخرشون می کردم!

خودم یه شلوار پارچه ای سرمه ای پوشیده بودیم با یه پیراهن مردونه سفید!

هی بهشون می گفتم اگه مثل من تورک بودید این سوسول بازیها رو در نمی آوردید و کلی کُری براشون خونده بودم که من پوست کلفتم و عمرا” کاپشن نپوشم و شما بچه ننه ايد و ….

حسابي رو اعصابشون راه رفته بودم.

بعد از ظهر اونروز من و دوستهاي هم خونه ايم همگی تو دانشگاه بودیم و وقتی کلاس تموم شد اومدیم بیرون.

هم بچه های عمران بیرون بودند و هم بچه های مکانیک.

دخترهای کلاس ما و رشته مکانیک هم بیرون بودند و ما (عمرانی ها) همیشه با مکانیکی ها کُری شديد داشتیم.

نمی دونم چی شد که اولین گوله برف به سوی یکی از پسرهای ما شلیک شد!

چشمتون روز بد نبينه!! یه جنگی در گرفت که نگو و نپرس. مکانیکی ها می زدند و ما هم می زدیم. خلاصه گوله برف بازی بین عمرانی ها مکانیکی ها جدی شده بود و کار به جایی رسیده بود که دخترها هم همدیگر رو به قصد كشت می زدند…

منم جو گیر!!

با سرعت 20 گوله برف در دقیقه به سمت دختر و پسر مکانیکی گوله شلیک می کردم! با سرعت زیاد خم می شدم برف رو از زمین بر می داشتم و پرت می کردم..

خلاصه پوز همشون رو زده بودم و غرق در حس برتری خودم بودم و رفتم با افتخار جلوی دختر ها و پسر های مکانیکی یه دور افتخار !!! زدم و اومدم…

دیدم همه دارند بهم می خندن ها …… اما فکر کردم به دلیل اینه که دارن یک قهرمان رو می بینن، شاد شدند و دارن تشويقم مي كنن!

یه دقیقه نگذشته بود که دیدم هم کلاسیهای خودم هم دارن به من می خندن!!!

بازم پيش خودم گفتم: ببين پسر چه گلي كاشتي كه همكلاسيهات دارن بهت افتخار مي كنن!

 

تو همين افكار جذاب خودم غرق بودم كه یکی از همخونه ای هام اومد و بهم گفت: زرتشت! شورتت سبزه؟!!!

من برق از کلم پرید. گفتم آره!

گفت: خراب کردی پسر!

 

یه نگاه به پایین کردم!!! چشمتون روز بد نبینه!!

دیدم خشتکم به طور وحشتناک جر خورده! یعنی درست از زیر زیپ جلويي تا پشت شلوار!! یک کم دیگه جر می خورد کلا” شلوارم به دوتیکه مساوی تقسیم می شد!!!

شورتم هم به شکل افتضاح زده بود بیرون!!! یه شورت سبز رنگ خوشگل!!

قبلش هی جریان هوا رو در لا بلای پاهام حس می کردم ها!!! اما فکر می کردم به خاطر سرمای بیش از حده!!!

خلاصه به هر سمتی نگاه می کردم می دیدم همه دارن به من می خندند… دختر و پسر!!

پیش هر کدوم از دوستهام رفتم و التماس کردم که کاپشنشون رو بهم بدن، بهم گفتن نه!! تو قوی هستی..تو تورک هستی!! یادت مي آد صبح چی گفتی؟ یاد می آد چقدر کری خوندی؟

خلاصه، آخر سر یکی از دوستهای جوانمردم کاپشنش رو داد بهم…

 

اما کلا” این واقعه مدتهاست كه دهن به دهن سالهاست که بین دوستهام داره می چرخه!

چي بگم والا؟!

۱ دیدگاه

  1. سارا گفت،

    ژوئن 29, 2009 در 4:38 ب.ظ

    ترکیدم از خنده …….


فرستادن دیدگاه