دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد…

آن روزها تنهايي بيش از هر موقع ديگر داشت اذيتم مي كرد و من هر روز خودم را بيشتر از قبل غرق شده احساس مي كردم. پس از مرگ نرگس هرگز “تنهايي” تنهايم نگذاشته بود!

پس ار رفتن نرگس، من تا مدتها نمي توانستم نبودش رو در كنار خودم باور كنم و مثال ايام قبل از ازدواج، برايش گاه و بيگاه نامه اي مي نوشتم و از عشق پاك و خدايي خود، پرده بر مي داشتم.

اما مدتها بود كه به توصيه پزشكان، ديگر اين كار را نمي كردم و سعي مي كردم فكر نوشتن نامه به نرگس را از سرم بيرون كنم.

سه شنبه شب بود. حدود ساعت 1.5نيمه شب كه احساس كردم خون در رگهايم در حال يخ زدن است. تمامي بدنم شروع كرده بود به سرد شدن و هرچه شعله شومينه را زياد تر كردم، احساس سرما از وجودم بيرون نرفت.

گويي شومينه را ياراي ذوب كردن يخ هاي افسرگي من نبود!

دلم هواي نرگس را كرده بود و بهانه جويي مي كرد!

زير لب با خود زمزه مي كردم كه “روز وصل دوستداران ياد باد……ياد باد آن روزگاران ياد باد”

اشك از چشمانم جاري مي شد و براي لحظه اي آرامم مي كرد. و چه حالي داشتم من با “اشك و زمزه”.

اما فقط چند لحظه بعد، باز تمام بدنم بي حس مي شد!

- خدايا، نرگس من كجاست؟

- خديا، اگر بود، به من چه مي گفت؟ از من چه مي خواست؟

- خدايا،
.
.
.
ديگر نمي توانستم طاقت بياورم! من آن خودفريبي خود را دوست مي داشتم كه به من مي گفت: براي نرگست نامه بنويس. او آنها را مي خواند!

آه! چه خودفريبي شيريني!

خواستم برايش باز هم نامه اي بنويسم اما باز ترسيدم. شش ماهي بود كه جلوي خود را گرفته بودم و به توصيه روانكاو عمل كرده بودم. نمي خواستم باز هم در ورطه خودفريبي و چشمپوشي از حقيقت، غرق شوم!

ياد روزهايي افتادم كه من عاشق نرگس شده بودم و او هنوز نمي دانست. ياد ايامي كه در گشن فغاني داشتم، در میان لاله و گل آشیانی داشتم!

يادم آمد آن شبها، هر شب فال حافظ مي گرفتم و از حافظ مي خواستم كه حرفي از جانب نرگس براي من بياورد!

حافظ عزيز هم هميشه كارش درست بود! اي حافظ نامه رسان من!
.
.

با خود انديشيدم كه باز هم از حضرت حافظ بخواهم كه از نرگس پيامي بياورد!
ديوانش را برداشتم. چشمانم را بستم و زير لب گفتم:‌حافظا، از نرگس من سوي من پيامي بياور.

ديوان را گشودم و پس از ديدن شعر نمي دانستم كه بايد بخندم و يا گريه كنم!

آنشب تا صبح من بارها زار زار خنديدم!

پيام نرگس كه حضرت حافظ برايم از ديوانش آورده بود، اين غزل بود:

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد ……. ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران …….. پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد

.
.
.
.
.

خدايا! نرگس من، منتظر نامه هاي من است! بايد بروم.

پايان