دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد…

Posted: آوریل 9, 2009 in داستانکها

آن روزها تنهايي بيش از هر موقع ديگر داشت اذيتم مي كرد و من هر روز خودم را بيشتر از قبل غرق شده احساس مي كردم. پس از مرگ نرگس هرگز “تنهايي” تنهايم نگذاشته بود!

پس ار رفتن نرگس، من تا مدتها نمي توانستم نبودش رو در كنار خودم باور كنم و مثال ايام قبل از ازدواج، برايش گاه و بيگاه نامه اي مي نوشتم و از عشق پاك و خدايي خود، پرده بر مي داشتم.

اما مدتها بود كه به توصيه پزشكان، ديگر اين كار را نمي كردم و سعي مي كردم فكر نوشتن نامه به نرگس را از سرم بيرون كنم.

سه شنبه شب بود. حدود ساعت 1.5 نيمه شب كه احساس كردم خون در رگهايم در حال يخ زدن است. تمامي بدنم شروع كرده بود به سرد شدن و هرچه شعله شومينه را زياد تر كردم، احساس سرما از وجودم بيرون نرفت.

گويي شومينه را ياراي ذوب كردن يخ هاي افسرگي من نبود!

دلم هواي نرگس را كرده بود و بهانه جويي مي كرد!

زير لب با خود زمزه مي كردم كه “روز وصل دوستداران ياد باد……ياد باد آن روزگاران ياد باد”

اشك از چشمانم جاري مي شد و براي لحظه اي آرامم مي كرد. و چه حالي داشتم من با “اشك و زمزه”.

اما فقط چند لحظه بعد، باز تمام بدنم بي حس مي شد!

- خدايا، نرگس من كجاست؟

- خديا، اگر بود، به من چه مي گفت؟ از من چه مي خواست؟

- خدايا،
.
.
.
ديگر نمي توانستم طاقت بياورم! من آن خودفريبي خود را دوست مي داشتم كه به من مي گفت: براي نرگست نامه بنويس. او آنها را مي خواند!

آه! چه خودفريبي شيريني!

خواستم برايش باز هم نامه اي بنويسم اما باز ترسيدم. شش ماهي بود كه جلوي خود را گرفته بودم و به توصيه روانكاو عمل كرده بودم. نمي خواستم باز هم در ورطه خودفريبي و چشمپوشي از حقيقت، غرق شوم!

ياد روزهايي افتادم كه من عاشق نرگس شده بودم و او هنوز نمي دانست. ياد ايامي كه در گشن فغاني داشتم، در میان لاله و گل آشیانی داشتم!

يادم آمد آن شبها، هر شب فال حافظ مي گرفتم و از حافظ مي خواستم كه حرفي از جانب نرگس براي من بياورد!

حافظ عزيز هم هميشه كارش درست بود! اي حافظ نامه رسان من!
.
.

با خود انديشيدم كه باز هم از حضرت حافظ بخواهم كه از نرگس پيامي بياورد!
ديوانش را برداشتم. چشمانم را بستم و زير لب گفتم:‌حافظا، از نرگس من سوي من پيامي بياور.

ديوان را گشودم و پس از ديدن شعر نمي دانستم كه بايد بخندم و يا گريه كنم!

آنشب تا صبح من بارها زار زار خنديدم!

پيام نرگس كه حضرت حافظ برايم از ديوانش آورده بود، اين غزل بود:

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد ……. ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران …….. پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد

.
.
.
.
.

خدايا! نرگس من، منتظر نامه هاي من است! بايد بروم.

پايان

دیدگاه‌ها
  1. بی نام و نشان می‌گه:

    کاش همه نرگسی داشتند

  2. نرگس می‌گه:

    من اسمم نرگسه..اما مهديم عوض

    شده..خداحافظي

    كرديم..دلم براش

    تنگ شده..عاشقشم..

  3. عاشق می‌گه:

    مهديمممممممممممم:-(

  4. عاشق می‌گه:

    شايد اگه منم بميرم مهديم قدرمو بدونه..همش پسرا بدن..برام دعا كنين،دلم واسه عشقم تنگ شده.خيلي زياد

  5. بي نام می‌گه:

    خوب بود داستان

  6. ياسي می‌گه:

    جالب بود داستان

  7. حميد می‌گه:

    وايييييييييييي چه غمگين
    دل من كه خون شد .

  8. pasargad می‌گه:

    خيلي متاثر شدم اما تو داستان پيشنهاد بيشرمانه ديدم كه نوشته بوديد با خانومتون ودختر كوچيكتون رفته بوديد بيرون يه مقدار گيج شدم!!!

  9. مدیا می‌گه:

    کاش میتونسم منم بنویسم دلم داره از غم میترکه میشه

  10. مدیا می‌گه:

    نـيـسـتــش

    نمی دونم كجاسـت

    چه می كـنـه

    ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش

    ~~~~~~~~~~~~

    هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

    نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

    نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم

    آخه تو هول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم

    تو گير و دار

    اي بابا

    دل تو هيچ و حال او خوش

    ای بی … ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه

    كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه

    بگه كه هـنــوز زنـدســـت

    ~~~~~~~~~~~~

    اگه صدا صداي مـنـه

    نـفـس اگه نـفـس تو

    بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن

    كه دل ، ديگه دل من نيست

    نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه

  11. نرگس می‌گه:

    منم سرنوشتم مثل تو هست با اين تفاوت كه زنده است و نميتونم بهش برسم خيلي فراموش كردنش برام سخته أصلا وقتي به جدا شدن فكر ميكنم دلم ميخواد بميرم

  12. حميد می‌گه:

    دلم براي نفسم براي عشقم تنگ شده

  13. نازی می‌گه:

    معرکه بود…
    واقعا ممنون از اینهمه احساس زیبا

  14. nili می‌گه:

    اخی منم دقیقا اینجوریم اما فقط عشقم زندس ولی نیست نیست دلم براش ÷ر می کشه..نازی جونم کجایی من دارم میمیرم میمیرم….
    این روزا عادت همه رفتن و ÷ر کشیدنه/کار تموم ادما ÷ای کسی نشستنه
    مردم ما به هم دیگه فقط زود عادت می کنن/حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت می کنن.
    من دل نوشته زیاد دارم خوش حال می شم اجازه بدید همکارتون شم.
    سالی

    • زرتشت می‌گه:

      سلام…

      دل نوشت هاتون رو برای من در همین بخش نظرات ارسال کنید و من در صورت همسان بودن آنها با تم وبلاگ، اونها رو با نام خودتون منتشر می کنم.

  15. بامزی می‌گه:

    تمامه لذته عشق به فراغه

  16. هستي می‌گه:

    خيلي ها موقع فراق فكر ميكنن عاشقن اما تا به يار نرسي نمي فهمي واقعاً عاشقي يا نه!

  17. مریم می‌گه:

    داداش گلم چی میتونم بگم تمام وجودم لرزید و خوشا قطره اشکی به یاد یاری… بی مانند بود و حافظ رو شاد کردی شاید هم اشک حافظ درامد با این فریاد دل…

  18. benamenoor می‌گه:

    وجودم لرزید و اشک رهایم نکرد. من یقین دارم حافظ هم بر این کلام زیبا قطره اشکی ریخته

    زییییییییییییبا بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s