سكوت مبهم پارك در غروب گداخته شهر با صداي زوزه باد شكسته شد و هجوم سياه كلاغها بر آسمان شهر آغاز شد!
تو گويي بهار نبود!
باغچه پارك مملو بود از گلهاي رنگين. بنفشگاني چون گونه يار لطيف و غنچه هاي نورسيده رُز چون راز سر به مهر!
در كنار باغچه پارك، تابلويي نصب شده بود و گهگاه به زور باد تكاني مي خورد.
بر روي تابلو با خط نستعليق نوشته بودند:
“لطفا گلها را نچينيد!”
اما
افسوس،
كه باد خواندن نمي دانست!
پايان