بي سواد…

Posted: مه 5, 2009 in داستانکها

سكوت مبهم پارك در غروب گداخته شهر با صداي زوزه باد شكسته شد و هجوم سياه كلاغها بر آسمان شهر آغاز شد!

تو گويي بهار نبود!

باغچه پارك مملو بود از گلهاي رنگين. بنفشگاني چون گونه يار لطيف و غنچه هاي نورسيده رُز چون راز سر به مهر!

در كنار باغچه پارك، تابلويي نصب شده بود و گهگاه به زور باد تكاني مي خورد.

بر روي تابلو با خط نستعليق نوشته بودند:


«لطفا گلها را نچينيد!»

اما

افسوس،

كه باد خواندن نمي دانست!

پايان


دیدگاه‌ها
  1. ساسان می‌گه:

    خيلي با احساس بود.

    لعنت به همه بادهاي بي سواد!

  2. ثانیه می‌گه:

    جالب بود

    در کل نوشته اتون دلنشینه – موفق باشید

    sanye.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s