بایگانیِ دستهٔ ‘داستانکها’

قطرات باران همچون گلوله های سنگی بر سر و صورت  شهر می نشست.  برف پاک کن ماشین هم یارای مقاومت در برابر این باران را نداشت. شب زمستانی سرد و خشنی بود که باید می گذشت! رادیوی ماشین هم همچون همیشه مشغول یاوه سرایی بود و من هم به انتظار نوری سبز پشت چراغ قرمز [...]

لعنت به باران!

Posted: نوامبر 24, 2009 in داستانکها

در آن شب سرد، پاییز گویی دژخیم سرما را از زمستان ربوده بود! زرتشت کوچک ده ساله، همچون همیشه در خانه بی پدر خویش، در زیر آن سکوت کم نور گردسوز، مشق می نوشت. چه سخت بود گریختن از سایه خود که بر دفتر مشق می افتاد! گردسوز نیمه جان با آن شیشه حبابیِ دوده [...]

. . زان هزاران غصه هاي دل گداز قصه اي ناگفتـــني دارد دلـــم . . صبح، با غرش رعد و برقي سهمگين اعلام وجود كرد و ديويد كه در تمامي شب كابوس حمله گرگ به بره هاي خودش رو ديده بود، با حالتي سراسيمه از خواب پريد. گوشهايش رو تيز كرد تا شايد صداي بع [...]

بي سواد…

Posted: مه 5, 2009 in داستانکها

سكوت مبهم پارك در غروب گداخته شهر با صداي زوزه باد شكسته شد و هجوم سياه كلاغها بر آسمان شهر آغاز شد! تو گويي بهار نبود! باغچه پارك مملو بود از گلهاي رنگين. بنفشگاني چون گونه يار لطيف و غنچه هاي نورسيده رُز چون راز سر به مهر! در كنار باغچه پارك، تابلويي نصب شده [...]

آن روزها تنهايي بيش از هر موقع ديگر داشت اذيتم مي كرد و من هر روز خودم را بيشتر از قبل غرق شده احساس مي كردم. پس از مرگ نرگس هرگز “تنهايي” تنهايم نگذاشته بود! پس ار رفتن نرگس، من تا مدتها نمي توانستم نبودش رو در كنار خودم باور كنم و مثال ايام قبل [...]

با سلام مجدد… امروز می خوام یکی از سوتی های وحشتناکی رو که اخیرا» از خودم ساطع کردم براتون بیان کنم! حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود که یه دوست خانوادگی جدید پیدا کردیم. یه خانواده 3 نفره بودند که اسم آقای خانواده حمید بود و اسم خانوم خانواده هم آناهیتا بود [...]

توضیح ضروری قبل از داستان: تم اصلی‌ داستان زیر از یک داستان بسیار کوتاه به زبان انگلیسی‌ وام گرفته شده است و وبلاگ نویس آن را با جزئیات بیشتری بیان کرده است. تمام اسامی پرداخته وبلاگ نویس می باشند و واقعی نیستند. . دهکده «مانفی رادبرد» در دامنه کوهی مشرف به شهر قرار گرفته بود. [...]

عمو ابراهیم یکی از اون پیرمردهایی بود که هر جوونی رو سر حال می آورد. اختلاف سنش با کوچکترین برادرش که می شد پدر من، حدود 23 سال بود. شاید حدود 80 سالش بود و عملا» برای منی که هیچوقت پدربزرگم رو ندیده بودم، نقش پدر بزرگ رو بازی می کرد. نه تنها من که [...]

چرخ زندگی من!

Posted: اوت 11, 2008 in داستانکها

واقعا» یکی از سخت ترین کارهایی که قرار بود اونروز بکنم این بود که در پارکینگ رو باز کنم. هوا واقعا» سرد بود و کلون لامصب در بزرگ دو لنگه ای هم انگار توی اون خاک سرد چندین متر ریشه دوونده بود. اصلا» بیرون نمی اومد! نرگس رو صدا کردم و ازش یه پارچ آب [...]

اونروز صبح مثل بیشتر روزهای هفته به سختی از خواب بیدار شدم. اون شبهای گرم تابستون با بچه ها تا نیمه شب بیدار می موندیم و به وقت زبون بسته با بافتن اراجیف های دوران دانشجویی گند می زدیم! اونم چه گندهای مبتذلی! دقیقا» یادمه شب قبل ماجرا، یکی از دوستهام داشت هیکل چاق یکی [...]