با گرگها مي رقصند…

.

.

زان هزاران غصه هاي دل گداز

قصه اي ناگفتـــني دارد دلـــم

.

.


صبح، با غرش رعد و برقي سهمگين اعلام وجود كرد و ديويد كه در تمامي شب كابوس حمله گرگ به بره هاي خودش رو ديده بود، با حالتي سراسيمه از خواب پريد.

گوشهايش رو تيز كرد تا شايد صداي بع بع بره هايش را بشنود و خيالش آسوده شود. اما هر چه بيشتر سعي كرد كمتر شنيد!

شروع صداي برخورد باران و تگرگ بر سر و صورت شكسته پنجره هاي اتاق مانع ادامه تلاش ديويد براي شنيدن صداي بره هايش شد.

به سرعت از رخت و خواب كاهي خويش برخاست و شروع به دويدن به سمت پنجره كرد.

شيشه هاي بي دفاع تاب آخرين صداي نعره آسمان را نداشتند و به محض ديدن ديويد چون آواري بر سر او ريختند. ديويد زخم نعره آسمان را بر دست و گونه خود حس كرد.

اما باز به ياد بر هايش بود. “نكند گرگ ها بدرندشان!”

دويد چون از پنجره نگاهي به بيرون انداخت، ديد كه درب طويله بره ها باز است!

با صورت بريده و دستاني بي رمق از جا برخاست و به سمت درب خروجي دويد!

لعنت بر هر ميج نا به جا كه همچون دشنه از كف زمين چوبي كلبه به بيرون خزيده باشد!

پاي ديويد بر ميخ دشنه صفت نشست و آهي از نهاد او بلند كرد.

لعنت به تو اي ميخ دشنه كام!

ديگر جاني در ته جام دل ديويد نمانده بود اما باز ياد بره هايش او را ز جا بلند كرد. لنگ لنگان به سمت در رفت در حالي كه داد مي زد:

“بره هايم، بره هاي عزيزم!  صبر كنيد. الان مي آيم، الان نجاتتان مي دهم.”

درب كلبه را باز كرد. دشت فراخ رو به روي خانه نمايان شد. از شدت درد صورت و دست و پاي خويش در آستانه گريستن بود.

اما با ديدن صحنه اي خشكش زد.

او بره هايش را ديد كه با گرگها مي خوانند و مي رقصند!

نفرين به تو اي دل!

پايان

سرقت ادبی!

با سلام…

امروز وقتی داشتم تو اینترنت سرچ می کردم خواستم ببینم که نوشته داستان عمو ابراهیم و اون مشتری خانوم! تا کجاها تو اینترنت رسوخ کرده.

اما متاسفانه دیدم که فردی در این وبلاگ نه تنها بدون اجازه بنده از داستان بنده استفاده کرده، بلکه در آخر داستان به عنوان نویسنده نام خود (آراندا) را نوشته است!

بنده خدا چندین روز هم بعد از نوشتن داستان در وبلاگ من، آن را در وبلاگ خودش انتشار داده و با این تاخیر زمانی، پته خود را کاملا” روی آب انداخته است! با مقایسه تاریخ انتشار داستان در وبلاگ بنده و وبلاگ ایشان همه متوجه خواهند شد که این داستان متعلق به کیست!

نمی دانم که آیا چندین به به و چه چه گرفتن از بازدید کنندگان وبلاگ به این می ارزد که کاری به این زشتی بکنیم؟

کاری که به زعم بنده دقیقا” دزدی است! و آنجایی از دزدی هم زشت تر می شود که آن را به نام خود معرفی کنیم!

شاید این نوشته را برای سایت “بالاترین” بفرستم بلکه زشتی اینگونه اعمال بیش از پیش نمایان شود.

به هرحال بنده خوشحالم که حداقل داستانم آنقدر خوب بوده است که برایش دزد پیدا شود!

ارادتمند – زرتشت

لذت یک لحظه مادر داشتن

سلام…

من نمی دونم که به بهانه فردا که روز مادر است، چه باید بنویسم.

واقعا” در مورد مادر چه می توان گفت؟

شعر زیر از مرحوم فریدون مشیری عزیز شاید بهترین چیزی باشه که بتونم برای مادرم فردا پشت تلفن بخونم و براش کمی اشک بریزم:


تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

صبح ، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

بر تو ارزانی ، که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

.

.

تفکر انسان و زیستگاه شیطان

سلام…

بعضی وقتها آدم با تمامی علم و ادراکش نسبت به روند “غم زده شدن” باز هم در دام این پدیده گرفتار می شه و این چند روزه این اتفاق برای من افتاده بود.

آدم قوی آدمیه که بتونه خودش رو از “حال بد” به “حال خوب” برسونه . این کار با تمرکز روی زیبایی های زندگی می تونه اتفاق بیافته. همه آموزه ها و تجربه ها هم روی همین اصل تمرکز دارند.

اما یه نیرویی هست که نمی ذاره آدم تمرکزش رو حفظ کنه و آدم رو به سوی تفکرات منفی و مایوس کننده می کشونه.

ماهیت این نیرو یه فکره که درست در موقعی که تصمیم می گیری روی زیبایی هاتی زندگیت تمرکز کنی، فعال می شه تمرکزت رو به هم می زنه. بسیار قوی عمل می کنه . آخرین کشف من اینه که احتمالا” این همون چیزیه که در دین بهش می گن “شیطان”!

این همه وراجی کردم که بگم که من هم چند وقتیه اسیر این شیطان شدم اما امروز صبح احساس کردم که دارم دوباره شکستش می دم!

این شیطان رو دوست دارم! چون هر دفعه که می آد سراغم یک بار دیگه بهم ثابت می شه که چقدر من قویتر هستم و کلا” چقدر انسان می تونه قوی باشه!

اون حاضر نشده مثل بقیه همقطارهاش جلوی من سجده کنه و پیش خدا قسم خورده که ثابت کنه از من برتره!

اما در مورد من تا حالا نتونسته.

جالب اینه که به اون آدمهایی بیشتر پیله می کنه که از ماهیتش خبر دار شدند.

آره عزیزان زیستگاه شیطان درست در مسیر تفکر آدمه و مثل خوره باعث مسدود کردن راه فکر می شه و این برای او یعنی پیروزی!

اگر یه بار سعی کنی که 10 دقیقه به چیزهای قشنگ زندگیت فکر کنی می بینی که بعد از چند ثانیه ناخوداگاه داری تو ذهنت منفی بافی می کنی! بدون که شیطان درونت رو فعال کردی!

زیاد روده درازی کردم. گفتم با شما اگه حرف بزنم شاید یک کم دلم آروم بشه و خدا رو شکر همینطور هم شد.

خداحافظ

جهانی رو تصورکن! جهانی را که “جان لنون” تصویر کرد!

سلام…

امیدوارم که گروه موسیقی بیتلز رو بشناسید و با یکی از معروفترین هاشون یعنی “جان لنون” آشنا باشید.

او در روز هشتم دسامبر سال ۱۹۸۰، وی در حالیکه همراه با همسر ژاپنیش یوکو اونو به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک باز می‌گشت به دست یکی از طرفداران سابقش به نام مارك ديويد چپمن به ضرب سه گلوله کشته شد. یوکو اونو هنوز هم به یاد همسرش به فعالیتهای صلح طلبانه دست می زنه.

جان لنون شاید جزو معدود هنرندانی بود که ترور شد و این نوع مرگ او را در میان هنر مندان شاخص می کند!

او به جز موسیقی در زمینه‌های سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم می‌ماند، چنانکه در نظرسنجی بی‌بی‌سی از مردم انگلستان، در سال ۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت.

یکی از معروفترین و شاید معروفترین کارهای موسیقی جان لنون آهنگ “جهانی را تصور کن” (Imagine The World) است که من اون رو به همراه یک سری عکس تو یک فایل پاورپوینت براتون تو این لینک آپلود کردم.

یادش گرامی باد.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht است.

چگونه می توان نفهمید و دیگران را هم به نفهمیدن کشید!

سلام…

امروز یه فایل پاور پوینت دیدم که خیلی روم تاثیر گذاشت.

واقعا” فهمیدم که چگونه می توان در حین نفهمیدن به تعصبات کور عمل کرد. چطور ما انسانها می تونیم صرفا” به دلیل عادت اشتباهات خود رو ادامه بدیم و هرگز هم نفهمیم که نفهمیدم و با نفهمیدنمون دیگران رو هم به نفهمیدن کشوندیم.

فایل پاورپویت رو براتون آپلود می کنم تا خودتون هم ببینید که چی می گم!

توی سایت megashare براتون آپلودش کردم تا راحت بتونید دانلودش کنید.

فایل رو از این لینک بگیرید.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht ااست.

پ مثل پدر…

سلام…

چند روزیه که بیشتر از قبل دلم هوای پدرم رو کرده. من توی یه کشور غریب، تنها هستم و او هم تو ایران به تنهایی خودش آه می کشه!

لعنت به این روزگار نامرد..

دلم برای کنج آرام آغوشش تنگ شده. دلم برای محبتهای مردونه اش تنگ شده. محبتهایی که توش مراقب بود که من خجالت زده نشم! آی پدرم تو چه هستی؟

وقتی به اون دستهای پیر و خسته اش فکر می کنم و وقتی که یاد اون قلب لرزانش می افتم ، تمام یاخته هام از جنس احساس می شه و دلم می خواد بترکه!

می دونید؟ بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق رو می بینی قلبت می لرزه و بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق نمی بینیش دلت می لرزه. من نمی بینمش و در دلم غوغایی به پاست!

پدرم! پدر خوب و نازنینم! هر شب که از خواب می پرم و می بینم که پیش تو نیستم، قلبم می لرزه و به زور جلو اشکهام رو می گیرم. به جان عزیزت که دوستت دارم.

می دونم که شاید هیچوقت این نوشته رو نمی خونی. می دونم حتی اگه بخونی بهم می گی “پسرم یک کم خود دار باش و به خدا توکل کن …” اما من سختمه. خیلی سختمه. درسته 30 سالم شده اما من پدرم رو کنار خودم می خوام. من از 17 سالگیم از پیش تو رفتم و دیگه بر نگشتم!!!

لعنت به فاصله ها و لعنت به جدایی ها..

ای پدر عزیزم این رو بدون که من اینجا همیشه با تو زندگی می کنم و با هر نفسی که می کشم عشق تو در دلم افزون می شود.

دیروز یه قاصدک سر راهم سبز شد و من عین دختر بچه های 16 ساله بوسه ای بهش زدم و از خواستم به دستت از جانب من بوسه ای بزنه.

قاصدکم به دستت رسید؟

می خوام یه شعر برات به زبون تورکی خودمون بنویسم که فریاد دل منه:

آمان آیریلق…

—————————————-

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم

نئینیم کی سنه چاتا بیلمیرم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر

بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر

ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین

گویده اولدوزلاردان آلام خبرین

نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز

یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز

دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن

سورار بیربیرینی گوروب بیلندن

حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن

بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن

جور ایله آییریب شیرین دلیم دن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم

غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم

بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم

آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم

حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین

سئوگی سی هاردادیر ،هانی فرهادین

دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق


زندگی عشق و دگر هیچ…

سلام عزیزان دلم…

من یادمه حدود 12-13 سال پیش و موقعیکه در سال سوم دبیرستان بودم یه موقعیتی پیش اومد تا به یه دانش آموز سال اول دبیرستانی، ریاضی تدریس کنم. کلا” حدود 10 جلسه با هم کار کردیم و اونموقع هر جلسه حدود 3 هزار تومن درآمدم بود!

خوب من هم یه نوجوان 16-17 ساله و 30 هزار تومن پول و هزار آرزو…

نمی دونم چی شد که تقریبا” همه پولم رو تو راه خرید کتاب و نوار کاست صرف کردم. از همون موقع بود که جمع کردن نوار کاست و کتاب رو آغاز کردم و الان هم آرشیو خیلی خوبی برای خودم دارم.

بگذریم…

در میون کتابهایی که اونموقع خریدم کتابهای خیلی زیبایی از دکتر فلیچه بوسکالیا هم بود. کتابهایی چون “زندگی عشق و دگر هیچ” – “زاده برای عشق” – “اتوبوس شماره 9 به مقصد بهشت” و …..

اغلب نوشته های این استاد بزرگ درباره معرفی نوع دیگری از زندگی کردنه که توش عشق بزرگترین معیار برای زندگیست. با خوندن کتابهاش هنوز هم آروم می گیرم. مخصوصا” کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که استاد قراچه داغی ترجمه اش کرده اند و اون رو با ابیات زیبایی از شاعران بزرگ ایرانی مزین کرده اند. کتاب تم بسیار روحبخش و دلپذیری داره به طوری که من بهش به مانند یک ملودی زیبا نگاه می کنم و اون رو بارها خوندم.

دکتر بوسکالیا یک ایتالیایی تبعه آمریکاست که در یکی از دانشگاه های آمریکا به تدریس مشغول بوده. سالها پیش دوره ای رو در دانشگاه به نام “کلاس عشق” برگزار کرد که در ابتدا به سخره گرفته می شد اما بعد از مدتی همگان رو شیفته کرد.

کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که اسم اصلیش “LOVE” است، ماحصل همون کلاس زیباست.

من همیشه دلم می خواست که فرصتی می بود تا در دوره های این استاد شرکت می کردم اما من کجا و او کجا؟

از لطف کائنات چند روز قبل در youtube به اون گنجی که چندین سال بود در آرزوش بودم، رسیدم و حدود 5-6 ساعت از سخنرانیهای زیبای این استاد رو پیدا کردم و همه رو دانلود کردم. حال می خوام که با شما این لینکها رو سهیم بشم:

Born for Love with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia -Stories of Christmas Love

Leo Buscaglia -Speaking of Love

Leo Buscaglia – All the Special Children

Loving Relationships with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia – The Politics of Love

.

.

این لینکها سخنرانیهای بوسکالیا بودند . یه کتاب کوچک خیلی زیبا هم ایشون درباره “مرگ” دارند که در ایران با نام “دل درخت” ترجمه شده و داستان زندگی یک برگ به نام “فِرِدی” است. لینک زیر هم فیلمیه که بر اساس این داستان ساخته شده:

Leo Buscaglia – The Fall of Freddie the Leaf

.

.

این رو توضیح بدم که همه این لینکها قسمت اول هر مجموعه هستند و هر کدام چندین قسمت دارند که با کلیک بر روی قسمت اول بقیه قسمتها رو هم می تونید ببینید.

اگر زبانتون خوبه حتما” ببینیدشون چون شاهکار هستند.

ما به کجا می رویم؟

سلام عزیزان دلم…

امروز صبح که داشتم می اومدم سر کار مثل هر روز دیگه از میون ساختمانها و شلوغی خیابونها و صداهای خیلی خشن و بیرحم عبور کردم.

نمی دونم چی شد که میون اون همه حجمه صدا، صدای یه گنجشک کوچولو رو شنیدم. خیلی برام عجیب و جذاب بود. مثل طلیعه صبح که شروع یک روز رو نوید می ده، این صدا هم باعث شد که من ناخودآگاه صدای خیلی پرنده های دیگر رو هم بشنوم. تازه فهمیدم که چقدر گنجشک هر روز دور و برم هستند. صدای یه کلاغ هم شنیده می شد.

صدای کلاغ چه زیبا می نمود وقتی اون رو با نعره لنت ترمز ماشینها مقایسه می کردم!

فکر نکنین که تو یه باغ بودم ها. نه! توی همین خیابونهای شلوغ شهر که مردم برای شنیدن صدای همیدگه باید داد بزنن بودم. اما برای خودم هم عجیب بود که چطور دارم صدای پرنده ها رو می شنوم. همینطور که در حال راه رفتن بودم، ندای طبیعت رو هم با گوش و چشم خودم تعقیب می کردم. گویی طبیعت من رو به یک جشن بزرگ می خواند!

امروز برای اولین بار صدای پرنده و باد و حرکت شاخ و برگ درختان رو که با هم ممزوج شده بودند درست در وسط شلوغی بی انصاف شهر، خوب فهمیدم!

چقدر ما آدمها غافل هستیم! همه اون صداها همیشه و در تمامی لحظات وجود داره و ما می تونیم روشون تمرکز کنیم اما افسوس که گوشمون رو به شنیدن بوق های بی معنی عادت دادیم و چشممون رو به دیدن معراج فولاد و بتن در دو سوی خیابون!

اگر فقط یه ذره می تونستیم خودمون باشیم و این نکته رو یادمون می موند که ما انسانها هم جزو طبیعت هستیم، دیگه با این غولهای خشن پر سر و صدا همزیستی نمی کردیم!

جمله های شگفت انگیز…

یه پیشنهاد برات دارم…

به مدت یک هفته این جمله ها رو که در پایین می نویسم هر روز صبح و قبل از خروج از خونه برای خودت بخون و روش کمی تمرکز کن.

من این کار رو کردم و اثر عجیبی توش دیدم…

(ساده و تکراری به نظر می آن. اما….)
.

.

.


زندگی زیباست…

من خدا را همواره همراه خود دارم…

من هرآنچه را که بخواهم بدست می آورم…

من خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم…

من با ثروت خود همگان را شاد می کنم…

شادمانی رفیق همیشگی من است…

من هنر زندگی کردن را نیک می دانم…

من بهترین همسر دنیا هستم…

من بهترین پدر(یا مادر) دنیا هستم…

من بهترین فرزند دنیا هستم…

من بهترین برادر (یا خواهر) دنیا هستم…

من بهترین آفریده خدا هستم…

خدا مرا دوست دارد و از آفرینش من به خود می بالد…

من جذب کننده محبت و دوستی هستم…

هر آنچه را که من در زندگی انتخاب کنم، درست است…

من وجودی سرشار از عشق و محبت دارم…

من دارای اندامی زیبا و چهره ای جذاب هستم…

همگان از بودن با من لذت می برند…

من به تمامی رموز کائنات مسلط هستم…

من به شعور نامحدود جهان متصل هستم…

هرآنچه را که بخواهم تا بدانم، می دانم…

من طراح و مجری زندگی خود هستم…

من اشرف مخلوقات و مسجود فرشتگان هستم…

همه روزه زندگی من توام با زیباییست…

من به سوی کمال انسانی می تازم…

من هر تغییری را که بخواهم در اطرافیانم موجب می شوم…

« مطلب‌های قدیمی‌تر