عشق در شب اعدام!

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟

فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

من: بگو

فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.

من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و  دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

من: خوب من چیکار کنم؟

فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

پایان

لذت یک لحظه مادر داشتن

سلام…

من نمی دونم که به بهانه فردا که روز مادر است، چه باید بنویسم.

واقعا” در مورد مادر چه می توان گفت؟

شعر زیر از مرحوم فریدون مشیری عزیز شاید بهترین چیزی باشه که بتونم برای مادرم فردا پشت تلفن بخونم و براش کمی اشک بریزم:


تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

صبح ، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

بر تو ارزانی ، که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

.

.

هذیان های یک لال

اونروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم که سرم مثل یک توده بسیار سنگینه.

احساس کرد که که به سختی می تونم سرم رو از بالش بلند کنم. تمام شب احساس پرواز در آسمون رو تو خواب و رویام دیده بودم.

با هزار سختی خودم رو روی دو تا پام نگه داشتم. تمامی اتاق داشت با سرعت زیاد دور سرم می چرخید و چشم من هم اون رو دنبال می کرد و از اینکه نمی تونستم پشت سرم رو ببینم بیشتر احساس عذاب می کردم.

تمام نیروم رو جمع کردم که بتونم یک قدم بردارم. اما واقعا” نمی شد!

خواستم صدایی بکنم و داد بزنم که یکی بیاد سراغم. صدام تا حنجرم بالا می اومد اما واقعا” نمی تونستم کوچکترین صدایی از خودم در بیارم.

سرم شروع کرد به تکان خوردن و چیزی نگذشت که با شدت هر چه بیشتر به دور گردنم می چرخید. طوری که احساس کردم سرم از تنم کنده خواهد شد!

با دو دستم سرم رو نگه داشته بودم و وقتی تونستم که کمی از تحرکش کم بکنم و چشمهام رو به یک جای ثابت بدوزم، تونستم آینه روی دیوار روبرو رو تشخیص بدم.

نمی دونم چی شد که احساس کردم باید خودم رو ببینم و همین انگیزه باعث شد که دوباره سعی بکنم که روی دوپام بایستم و قدمی بردارم!

احساس سنگینی سرم هر لحظه بیشتر می شد و می دونستم که در حال خوبی نیستم. مثل انسانی که در خواب باشه احساس می کردم که که اگر بتونم خودم رو در آینه ببینم، حالم بهتر می شه و این موضوع باعث می شد که از تمامی نیروم برای حرکت استفاده کنم.

انگار نیرویی من رو به سمت بالا می کشید و من با کمک اون نیرو تونستم بر بی تعادلی ناشی از سنگینی سرم غلبه کنم. اولین قدم رو که برداشتم لبخندی بر لبانم نقش بست. فقط 3 قدم دیگر تا آینه مونده بود!

وقتی به جلوی آینه رسیدم نگاهم به خاطر سنگینی سرم به سمت پایین بود. با دستهام از موهای پشت سرم گرفتم و سعی کردم که با کمک کشیدن موهایم به عقب، سرم رو بلند کنم.

سرم رو بلند کردم، اونچیزی که می دیدم رو نمی تونستم باور کنم!

سرم چندین برابر اندازه معمولیش بود و به آرامی هنوز هم در حال باد کردن بود! چشمهام از هم به شدت فاصله گرفته بودند و هر کدام به سویی نگاه می کردند!

موهای سرم آنقدر کم پشت شده بودند که من به راحتی پوست در حال تورم سرم رو می تونستم ببینم!

از تمام نقاط سرم ورم های بزرگ در حال بیرون زدن بودند!

دندانهایم آنچنان از هم جدا شده بودند که در جلوی دهان دندانی پیدا نبود.

احساس کردم سرم در حال منفجر شدن است. دو دست رو روی سرم گذاشتم و به شدت آنها رو روی سرم فشار دادم.

ناگهان احساس کردم که که زیر دستم خالی شد وقتی به آینه نگاه کردم دیدم که تکه های مغزم از دهانم در حال بیرون زدن هستند. احساسی مانند احساس استفراق به سراغم آمد با این تفاوت که اینبار چیزی را بالا نمی آوردم.

داشتم همه مغرم را پایین می آوردم!

احساس خوبی بود! نمی دانم چرا! اما آنقدر خوب بود که فشار دستم رو به روی سرم آنقدر زیاد کردم که هر چه در سرم هست به بیرون بریزد!

تکه های مغزم که به بیرون می ریختند خیلی بدبو و بدرنگ بودند!

صدای جیغ و فریادی به گوشم رسید! سطح هوشیاریم بسیار بالا آمده بود. کمی دقت کردم و دیدم که تکه های مغزم که بر روی زمین ریخته بودند در حال جیغ کشیدن هستند!

با بیرحمی همه تکه ها رو لگد مال کردم!

دیگر از سنگینی سرم خبری نبود!

دیگر از آن چرخیدن های اتاق و بی تعادلی اثری نبود!

می ترسیدم که دوباره خود رو در آینه ببینم ولی با احساسی قوی و به راحتی سرم رو بلند کردم و به آینه نگاهی کردم.

از شدت تعجب مدتی به تصویری که می دیدم خیره ماندم!

چشم در چشمان بازیگوش خود گره زده بودم. آن نگاه بازیگوش را سالها بود که گم کرده بودم.

آری! من به کودکی خود بازگشته بودم!

تفکر انسان و زیستگاه شیطان

سلام…

بعضی وقتها آدم با تمامی علم و ادراکش نسبت به روند “غم زده شدن” باز هم در دام این پدیده گرفتار می شه و این چند روزه این اتفاق برای من افتاده بود.

آدم قوی آدمیه که بتونه خودش رو از “حال بد” به “حال خوب” برسونه . این کار با تمرکز روی زیبایی های زندگی می تونه اتفاق بیافته. همه آموزه ها و تجربه ها هم روی همین اصل تمرکز دارند.

اما یه نیرویی هست که نمی ذاره آدم تمرکزش رو حفظ کنه و آدم رو به سوی تفکرات منفی و مایوس کننده می کشونه.

ماهیت این نیرو یه فکره که درست در موقعی که تصمیم می گیری روی زیبایی هاتی زندگیت تمرکز کنی، فعال می شه تمرکزت رو به هم می زنه. بسیار قوی عمل می کنه . آخرین کشف من اینه که احتمالا” این همون چیزیه که در دین بهش می گن “شیطان”!

این همه وراجی کردم که بگم که من هم چند وقتیه اسیر این شیطان شدم اما امروز صبح احساس کردم که دارم دوباره شکستش می دم!

این شیطان رو دوست دارم! چون هر دفعه که می آد سراغم یک بار دیگه بهم ثابت می شه که چقدر من قویتر هستم و کلا” چقدر انسان می تونه قوی باشه!

اون حاضر نشده مثل بقیه همقطارهاش جلوی من سجده کنه و پیش خدا قسم خورده که ثابت کنه از من برتره!

اما در مورد من تا حالا نتونسته.

جالب اینه که به اون آدمهایی بیشتر پیله می کنه که از ماهیتش خبر دار شدند.

آره عزیزان زیستگاه شیطان درست در مسیر تفکر آدمه و مثل خوره باعث مسدود کردن راه فکر می شه و این برای او یعنی پیروزی!

اگر یه بار سعی کنی که 10 دقیقه به چیزهای قشنگ زندگیت فکر کنی می بینی که بعد از چند ثانیه ناخوداگاه داری تو ذهنت منفی بافی می کنی! بدون که شیطان درونت رو فعال کردی!

زیاد روده درازی کردم. گفتم با شما اگه حرف بزنم شاید یک کم دلم آروم بشه و خدا رو شکر همینطور هم شد.

خداحافظ

جهانی رو تصورکن! جهانی را که “جان لنون” تصویر کرد!

سلام…

امیدوارم که گروه موسیقی بیتلز رو بشناسید و با یکی از معروفترین هاشون یعنی “جان لنون” آشنا باشید.

او در روز هشتم دسامبر سال ۱۹۸۰، وی در حالیکه همراه با همسر ژاپنیش یوکو اونو به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک باز می‌گشت به دست یکی از طرفداران سابقش به نام مارك ديويد چپمن به ضرب سه گلوله کشته شد. یوکو اونو هنوز هم به یاد همسرش به فعالیتهای صلح طلبانه دست می زنه.

جان لنون شاید جزو معدود هنرندانی بود که ترور شد و این نوع مرگ او را در میان هنر مندان شاخص می کند!

او به جز موسیقی در زمینه‌های سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم می‌ماند، چنانکه در نظرسنجی بی‌بی‌سی از مردم انگلستان، در سال ۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت.

یکی از معروفترین و شاید معروفترین کارهای موسیقی جان لنون آهنگ “جهانی را تصور کن” (Imagine The World) است که من اون رو به همراه یک سری عکس تو یک فایل پاورپوینت براتون تو این لینک آپلود کردم.

یادش گرامی باد.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht است.

چگونه می توان نفهمید و دیگران را هم به نفهمیدن کشید!

سلام…

امروز یه فایل پاور پوینت دیدم که خیلی روم تاثیر گذاشت.

واقعا” فهمیدم که چگونه می توان در حین نفهمیدن به تعصبات کور عمل کرد. چطور ما انسانها می تونیم صرفا” به دلیل عادت اشتباهات خود رو ادامه بدیم و هرگز هم نفهمیم که نفهمیدم و با نفهمیدنمون دیگران رو هم به نفهمیدن کشوندیم.

فایل پاورپویت رو براتون آپلود می کنم تا خودتون هم ببینید که چی می گم!

توی سایت megashare براتون آپلودش کردم تا راحت بتونید دانلودش کنید.

فایل رو از این لینک بگیرید.

پسورد ورودی مگاشیر Zardosht ااست.

پ مثل پدر…

سلام…

چند روزیه که بیشتر از قبل دلم هوای پدرم رو کرده. من توی یه کشور غریب، تنها هستم و او هم تو ایران به تنهایی خودش آه می کشه!

لعنت به این روزگار نامرد..

دلم برای کنج آرام آغوشش تنگ شده. دلم برای محبتهای مردونه اش تنگ شده. محبتهایی که توش مراقب بود که من خجالت زده نشم! آی پدرم تو چه هستی؟

وقتی به اون دستهای پیر و خسته اش فکر می کنم و وقتی که یاد اون قلب لرزانش می افتم ، تمام یاخته هام از جنس احساس می شه و دلم می خواد بترکه!

می دونید؟ بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق رو می بینی قلبت می لرزه و بعضی عشقها هستند که وقتی معشوق نمی بینیش دلت می لرزه. من نمی بینمش و در دلم غوغایی به پاست!

پدرم! پدر خوب و نازنینم! هر شب که از خواب می پرم و می بینم که پیش تو نیستم، قلبم می لرزه و به زور جلو اشکهام رو می گیرم. به جان عزیزت که دوستت دارم.

می دونم که شاید هیچوقت این نوشته رو نمی خونی. می دونم حتی اگه بخونی بهم می گی “پسرم یک کم خود دار باش و به خدا توکل کن …” اما من سختمه. خیلی سختمه. درسته 30 سالم شده اما من پدرم رو کنار خودم می خوام. من از 17 سالگیم از پیش تو رفتم و دیگه بر نگشتم!!!

لعنت به فاصله ها و لعنت به جدایی ها..

ای پدر عزیزم این رو بدون که من اینجا همیشه با تو زندگی می کنم و با هر نفسی که می کشم عشق تو در دلم افزون می شود.

دیروز یه قاصدک سر راهم سبز شد و من عین دختر بچه های 16 ساله بوسه ای بهش زدم و از خواستم به دستت از جانب من بوسه ای بزنه.

قاصدکم به دستت رسید؟

می خوام یه شعر برات به زبون تورکی خودمون بنویسم که فریاد دل منه:

آمان آیریلق…

—————————————-

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم

نئینیم کی سنه چاتا بیلمیرم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر

بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر

ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین

گویده اولدوزلاردان آلام خبرین

نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز

یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز

دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن

سورار بیربیرینی گوروب بیلندن

حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن

بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن

جور ایله آییریب شیرین دلیم دن

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم

غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم

بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم

آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم

حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین

سئوگی سی هاردادیر ،هانی فرهادین

دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق


زندگی عشق و دگر هیچ…

سلام عزیزان دلم…

من یادمه حدود 12-13 سال پیش و موقعیکه در سال سوم دبیرستان بودم یه موقعیتی پیش اومد تا به یه دانش آموز سال اول دبیرستانی، ریاضی تدریس کنم. کلا” حدود 10 جلسه با هم کار کردیم و اونموقع هر جلسه حدود 3 هزار تومن درآمدم بود!

خوب من هم یه نوجوان 16-17 ساله و 30 هزار تومن پول و هزار آرزو…

نمی دونم چی شد که تقریبا” همه پولم رو تو راه خرید کتاب و نوار کاست صرف کردم. از همون موقع بود که جمع کردن نوار کاست و کتاب رو آغاز کردم و الان هم آرشیو خیلی خوبی برای خودم دارم.

بگذریم…

در میون کتابهایی که اونموقع خریدم کتابهای خیلی زیبایی از دکتر فلیچه بوسکالیا هم بود. کتابهایی چون “زندگی عشق و دگر هیچ” – “زاده برای عشق” – “اتوبوس شماره 9 به مقصد بهشت” و …..

اغلب نوشته های این استاد بزرگ درباره معرفی نوع دیگری از زندگی کردنه که توش عشق بزرگترین معیار برای زندگیست. با خوندن کتابهاش هنوز هم آروم می گیرم. مخصوصا” کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که استاد قراچه داغی ترجمه اش کرده اند و اون رو با ابیات زیبایی از شاعران بزرگ ایرانی مزین کرده اند. کتاب تم بسیار روحبخش و دلپذیری داره به طوری که من بهش به مانند یک ملودی زیبا نگاه می کنم و اون رو بارها خوندم.

دکتر بوسکالیا یک ایتالیایی تبعه آمریکاست که در یکی از دانشگاه های آمریکا به تدریس مشغول بوده. سالها پیش دوره ای رو در دانشگاه به نام “کلاس عشق” برگزار کرد که در ابتدا به سخره گرفته می شد اما بعد از مدتی همگان رو شیفته کرد.

کتاب “زندگی عشق و دگر هیچ” که اسم اصلیش “LOVE” است، ماحصل همون کلاس زیباست.

من همیشه دلم می خواست که فرصتی می بود تا در دوره های این استاد شرکت می کردم اما من کجا و او کجا؟

از لطف کائنات چند روز قبل در youtube به اون گنجی که چندین سال بود در آرزوش بودم، رسیدم و حدود 5-6 ساعت از سخنرانیهای زیبای این استاد رو پیدا کردم و همه رو دانلود کردم. حال می خوام که با شما این لینکها رو سهیم بشم:

Born for Love with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia -Stories of Christmas Love

Leo Buscaglia -Speaking of Love

Leo Buscaglia – All the Special Children

Loving Relationships with Leo Buscaglia

Leo Buscaglia – The Politics of Love

.

.

این لینکها سخنرانیهای بوسکالیا بودند . یه کتاب کوچک خیلی زیبا هم ایشون درباره “مرگ” دارند که در ایران با نام “دل درخت” ترجمه شده و داستان زندگی یک برگ به نام “فِرِدی” است. لینک زیر هم فیلمیه که بر اساس این داستان ساخته شده:

Leo Buscaglia – The Fall of Freddie the Leaf

.

.

این رو توضیح بدم که همه این لینکها قسمت اول هر مجموعه هستند و هر کدام چندین قسمت دارند که با کلیک بر روی قسمت اول بقیه قسمتها رو هم می تونید ببینید.

اگر زبانتون خوبه حتما” ببینیدشون چون شاهکار هستند.

ما به کجا می رویم؟

سلام عزیزان دلم…

امروز صبح که داشتم می اومدم سر کار مثل هر روز دیگه از میون ساختمانها و شلوغی خیابونها و صداهای خیلی خشن و بیرحم عبور کردم.

نمی دونم چی شد که میون اون همه حجمه صدا، صدای یه گنجشک کوچولو رو شنیدم. خیلی برام عجیب و جذاب بود. مثل طلیعه صبح که شروع یک روز رو نوید می ده، این صدا هم باعث شد که من ناخودآگاه صدای خیلی پرنده های دیگر رو هم بشنوم. تازه فهمیدم که چقدر گنجشک هر روز دور و برم هستند. صدای یه کلاغ هم شنیده می شد.

صدای کلاغ چه زیبا می نمود وقتی اون رو با نعره لنت ترمز ماشینها مقایسه می کردم!

فکر نکنین که تو یه باغ بودم ها. نه! توی همین خیابونهای شلوغ شهر که مردم برای شنیدن صدای همیدگه باید داد بزنن بودم. اما برای خودم هم عجیب بود که چطور دارم صدای پرنده ها رو می شنوم. همینطور که در حال راه رفتن بودم، ندای طبیعت رو هم با گوش و چشم خودم تعقیب می کردم. گویی طبیعت من رو به یک جشن بزرگ می خواند!

امروز برای اولین بار صدای پرنده و باد و حرکت شاخ و برگ درختان رو که با هم ممزوج شده بودند درست در وسط شلوغی بی انصاف شهر، خوب فهمیدم!

چقدر ما آدمها غافل هستیم! همه اون صداها همیشه و در تمامی لحظات وجود داره و ما می تونیم روشون تمرکز کنیم اما افسوس که گوشمون رو به شنیدن بوق های بی معنی عادت دادیم و چشممون رو به دیدن معراج فولاد و بتن در دو سوی خیابون!

اگر فقط یه ذره می تونستیم خودمون باشیم و این نکته رو یادمون می موند که ما انسانها هم جزو طبیعت هستیم، دیگه با این غولهای خشن پر سر و صدا همزیستی نمی کردیم!

جمله های شگفت انگیز…

یه پیشنهاد برات دارم…

به مدت یک هفته این جمله ها رو که در پایین می نویسم هر روز صبح و قبل از خروج از خونه برای خودت بخون و روش کمی تمرکز کن.

من این کار رو کردم و اثر عجیبی توش دیدم…

(ساده و تکراری به نظر می آن. اما….)
.

.

.


زندگی زیباست…

من خدا را همواره همراه خود دارم…

من هرآنچه را که بخواهم بدست می آورم…

من خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم…

من با ثروت خود همگان را شاد می کنم…

شادمانی رفیق همیشگی من است…

من هنر زندگی کردن را نیک می دانم…

من بهترین همسر دنیا هستم…

من بهترین پدر(یا مادر) دنیا هستم…

من بهترین فرزند دنیا هستم…

من بهترین برادر (یا خواهر) دنیا هستم…

من بهترین آفریده خدا هستم…

خدا مرا دوست دارد و از آفرینش من به خود می بالد…

من جذب کننده محبت و دوستی هستم…

هر آنچه را که من در زندگی انتخاب کنم، درست است…

من وجودی سرشار از عشق و محبت دارم…

من دارای اندامی زیبا و چهره ای جذاب هستم…

همگان از بودن با من لذت می برند…

من به تمامی رموز کائنات مسلط هستم…

من به شعور نامحدود جهان متصل هستم…

هرآنچه را که بخواهم تا بدانم، می دانم…

من طراح و مجری زندگی خود هستم…

من اشرف مخلوقات و مسجود فرشتگان هستم…

همه روزه زندگی من توام با زیباییست…

من به سوی کمال انسانی می تازم…

من هر تغییری را که بخواهم در اطرافیانم موجب می شوم…

« مطلب‌های قدیمی‌تر Newer entries »